تبليغاتX
افـــــــــق روشـــــــن

                 

تمام روز باران باریده . انگار دوش آب به شیشه پنجره گرفته اند . دماغم درد می‌کند به گمانم سینوس‌هایم چرکی شده . آنقدر عطسه کرده‌ام که تمام صورتم در حال مفجر شدن است . به جای بینی‌ از چشمم آب میریزد . گوشم میخارد . هزار بار با گوش پاک کن به جانش افتادم بهتر نشد که بد تر هم شد .

زنگ میزنم به بهداری : الو سلام من سرما خورده ام !

_: تب داری؟

: بله خیلی‌ زیاد ، گمان می‌کنم آنفولانزای خوکی گرفته باشم !

_: برای امروز وقت نداریم ، ساعت پنج و نیم اورژانس باز است !

ساعت ۵ شده . وارد که میشوم کسی‌ نیست بجز یک نفر که حدس میزنم ایرانی‌ باشد .شماره بر میدارم و روی اولین جای خالی‌ کنار در مینشینم. صدای ترق تروق کفش پاشنه بلندی که توی آن هوای بارانی پوشیده توی سالن می‌پیچد. سرم را توی یقه فرو می‌کنم و چشمهایم را می‌بندم . هر از گاهی پرستارها آرام و بی‌ سرو صدا از اتاقی‌ به اتاق دیگر میروند . زن با آن پاشنه کفشها انگار روی اعصابم رژه میرود و مدام به بهانهٔ برداشتن روزنامه ، انداختن کاغذ در سطل اشغال و ... از این سوی سالن به سوی دیگر میرود . مطمئن میشوم از صدای ترق تروق کفش قرمزش لذت فراوان میبرد .

کم کم در هی‌ باز و بسته میشود و به تعداد مریضها اضافه میشود . هر کدام می‌آیند و بدون سرو صدا گوشه ای مینشینند تا نوبتشان شود. در این مابین یک جفت کفش پاشنه بلند دیگر هم وارد میشود . چشمهایم را نیمه باز می‌کنم. موهای اطو کشیده اش باران خورده . از همان بدو ورود بدون توجه به بقیه که شماره به دست نشسته اند وارد راهرو میشود تک تک درها را میزند و در مورد بخش اورژانس سوال می‌کند . جوابش را که گرفت بر میگردد کنار بقیه شماره ای بر می‌دارد . همانطور که از چترش آب  میچکد چترش را روی مبل راحتی‌ می‌گذرد . کفش‌هایش را در میاورد و چند بالش کوچک را روی هم میچیند ، و پاهایش را روی مبل می‌گذارد و مشغول مجله خواندان میشود .

انگار منتظر است خدمتکاری بیاید و برایش چای یا قهوه سرو کند . تلفنش زنگ میزند . کلمات فارسی‌ و لغت‌های خارجی‌ را مخلوط می‌کند ، خارجی‌‌ها را بلند می‌گوید و فارسی‌‌ها را آهسته . از خودم خجالت می‌کشم و چشمهایم را می‌بندم .

زن اولی‌ هنوز در حال رفت و آمد است دومی‌ هم می‌خواهد طوری وانمود کند که از دماغ فیل افتاده و به کسی‌ اهمیت نمیدهد . در همین مابین در باز میشود . زن دومی‌ از جایش نیم خیز میشود و دستی‌ به موهای اوتو کشیدهٔ باران خورده که با کش پشت سر گره زده بود میکشد . با یک حرکت می‌نشیند کش را از موهایش باز می‌کند و موها را پخش می‌کند . انگار که برق ۲۲۰ ولت به کله اش وصل کرده باشند . نگاهش بطرف در است.

زن اولی‌ هم دستی‌ به سرو رویش میکشد و خرامان خرامان به سمتی‌ دیگر میرود . برای لحظه صدای ترق  تروق کفش‌هایش قطع میشود . با کنجکاوی به طرف در بر می‌گردم. مرد جوانی با موهای صاف و سیاه باران خورده در حالی‌ که بارانی بلندش را روی دست آویزان کرده و کت و شلوار مرتبی به تن دارد وارد میشود . و با لبخندی بر لب بطرف کریدر میرود .

زن شمارهٔ یک و دو با نگاه او را دنبال میکنند و شاید در دل‌ می‌گویند  عجب دکتره خوش تیپپی ، حتما ایرانی‌ هم هست  !

مریضها یکی‌ پس از دیگری وارد میشوند و دیگر جای نشستن هم نیست . پیر زنها به زور جایی‌ برای نشستن  پیدا میکنند و بچه ها روی زمین نشسته اند، اما خانم شمارهٔ دو به همان راحتی‌ روی مبل اختصاصی لم داده و مشغول صحبت است.

در حالی‌ که چشمهایم را بسته‌ام به هرچه آدم بی‌ فرهنگ لعنت میفرستم . هنوز لعنت هایم تمام نشده که از انتهای کریدر صدای سوت زدن به گوش می‌رسد . کسی‌ با سوت آهنگی را میخواند و گاهی هم چیزهایی‌ زمزمه میکرد. چند نفری مثل من با کنجکاوی به هم نگاه میکنند . توی آن سکوت و انتظار توقع هرچیزی میرفت الا سوت ! آن هم در سالن ساکت بیمارستان.

صدای سطل زبالهٔ چرخ دار و کشیده شدن جارو از ته کریدر و سوت زدن قاطی‌ میشود و چند دقیقه بعد همان آقای خوش تیپ از لابلای جمعیت ردّ میشود با پرستارها خوش و بش می‌کند و به سوت زدنش ادامه میدهد .

قیافهٔ دو زن را که میبینم خنده‌ام می‌گیرد .ساعت ۵ و نیم شده . پرستارها شروع به کار میکنند .چند دقیقه بعد کسی‌ اسمم را صدا می‌کند . آنقدر صحیح و شمرده که انگار یک هموطن است . سرم را بر میگردانم . خانوم دکتری که یک روسری کوچک و زیبا بر سر دارد منتظرم ایستاده . با لبخند سلام می‌کند .

هیچ وقت از اینکه نفر اول باشم آنقدر خوشحال نشده بودم .

 پ ن :

 گاهی دلم فقط می‌خواهد از آن چیز‌هایی‌ که بدم میاید بگویم ،تلخ و بی‌ احساس !

 

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

                 

وقتی اینطور مرا میخوانی دلم نمیخواهد جوابی ندهم . دلم نمیخواهد این سکوت سنگین را  بشکنم اما باور کن میلی هم برای گفتن نیست . باور کن نه حرفی دارم ، نه آوازی . نه رمقی  برای باز گفتن آنچه گذشت ، نه شوری برای دیدن فردا .

نترس . من نه نا امیدم نه افسرده . نه غمگینم نه سرمست  . فقط دیگر قدرت دویدن ندارم .

 

                                                           ***

انگار تمام تماشاچیها اسم مرا صدا میزنند . صدایشان را بوضوح میشنوم . تنم از آن همه جیغ  و سوت مور مور میشود . چند بار نفسم را توی سینه حبس میکنم و پشت خط استارت  می ایستم . جای وزنه هائی که ساعتها به ساق پایم بسته شده بود میسوزد . انگار ساعتها  توی بتون قدم زده بودم . حالا دویدن لذت پرواز را داشت .انگشتهایم را پشت خط میکارم و آماده پرواز میشوم . با صدای شلیک ،قلبم از جا کنده میشود.

خودم را از زمین میکَنم و با تمام قدرت میدوم . صدا ها تبدیل به جیغ و هلهله میشود . رقیبها را  یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم . قوس دوم را که گذراندم ، خط پایان را میبینم . دیگر خیالم  راحت است که هیچ کس به گرد پایم نمیرسد . نفسهایم کوتاه و کوتاهتر و گامهایم بلند و بلند تر  میشود . دارم پرواز میکنم . صدا ها کم و کمتر میشود و تنها صدای قلبم را میشنوم . حتی خط  پایان محو میشود انگار همه جا را مه گرفته . 

با خودم میگویم اگر ، اگر برنده شدم همانجا پشت خط پایان روی زمین مینشینم و زار میزنم .  برای همه تمرینات سخت و تاول پاهایم . برای همه دردهائی که کشیدم . برای همه زخمهایم .  برای همه کله سحر بیدار شدنها و کم خوابیها . برای همه زیر آفتاب دویدنها ، برای همه انگشتان  یخ زده . برای همه زحماتی که کشیدم تا قهرمان شوم . چه لذتی داشت همانجا بنشینم و مثل  یک بازنده بد گریه کنم .

از خط پایان که میگذرم ، انگار صدای قلبم فروکش میکند . نفس راحتی میکشم . دلم نمیخواهد  مثل فیلمها از سر و کولم بالا بروند و گل بارانم کنند . دلم میخواهد نگاهم را بدزدم تا برنده بودنم  را به رخ بازنده ها نکشم .حتی دلم نمیخواهد بدانم بازنده ها هم اندازه من زحمت کشیده اند . 

 

                                                          ***

به خودم میگویم :

 

قبول !تو تلاش کردی تو جان کندی . تو دویدی زمانی که همه خواب بودند . تو دویدی وقتی که همه  در حال خوردن بودند . تو گرمای آفتاب را به جان خریدی وقتی همه در سایه نوشیدنی میخوردند .  تو سرما را به ریه کشیدی وقتی همه کنار گرمای آتش آرمیده بودند . تو سختی را به جان خریدی  برای هدفت . تو برنده بودن را آرزو کردی . اما .... 

قبول ! تو همه این سختیها را به جان خریدی . اما من کسانی را میشناسم که از تو کمتر میخوابند  چون مجبورند . از تو کمتر میخورند چون ندارند . آفتاب سوزان و یخبندان فرقی به حالشان ندارد .  من کسانی را میشناسم که با پاهای تاول زده و کتانی پاره از تو بیشتر و بهتر میدوند . کسانی که  زندگی را بر دوش دارند و میدوند . کسانی را میشناسم که با بچه و خانه به دوش میدوند . از تو تند  تر میدوند .کسی هم آنها را به یاد نمی آورد . خط پایانشان گاه دیوار است وگاه پیدا نیست . هیچ  کس هم تشویقشان نمیکند . قهرمان هم نمیشوند . گریه هم نمیکنند !

 

پ.ن

دلم ...

یک پیانوی قدیمی میخواهد . از آن قدیمی ها که کنج یک عتیقه فروشی خاک خورده باشد و  برای خودش داستانی داشته باشد . 

دلم ...

روزی یک ساعت دویدن میخواهد . گرفتگیه ریه و درد پاها . دلم خلسه بعد از آن دویدنها را  میخواهد و رقص انگشتان تو را روی کلاویه های آن پیانو و تماشای دخترک که با دامن پر چین  دور خودش بچرخد .

 

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

 

وقتی میپرسی حالت چطور است ،دلم میخواهد حقیقت را بگویم . اما انگار سالهاست  عادت کرده ام موقع احوالپرسی دروغگوی چیره دستی باشم و بدون کوچکترین مکثی ،  همه چیز را خوب و عالی برایت تصویر سازی کنم . من خوبم و هوا خوب است و زندگی بر وفق مراد! مثل همان قدیم تر ها . انگاربا عروسکهای جور واجور و پیراهن سفید پرچین 

به تن سرگرمم . شاهزاده هستم و از گوشه ای به گوشه دیگر قصر  میسازم . ملالی  ندارم جز کمرنگ شدن رژ گونه هایم ، که آنهم با  دزدیدن چند گلبرگ ازشمعدانی های  مادربزرگ رفع خواهند شد .آینه به دست بگیرم  و ساعتها لُپهایم را قرمز کنم و زلفهای  پیچ در پیچم را شانه بزنم و دور خودم بچرخم  و گیج و منگ روی زمین خوابم ببرد و با صدای  تو شادمانه بیدار شوم و ببینم که آمده ای  با یک بغل پر از اسباب بازی . مرا بغل کنی و  دور خود بگردانی و سالهای سال تو پادشاه باشی و من شاهزاده و آنروزها تمام نشوند .

وقتی میپرسی حالت چطور است دلم  نمیخواهد رویاهایمان را خراب کنم .

وقتی میپرسی چه میکنم دلم میخواهد حقیقت را بگویم اما حقیقت مثل رویاهایمان  زیبا نیست . حقیقت را نمیشود مثل رویا آنطور که دلت میخواهد زیبا بپرورانی . دلم  میخواهد بگویم اینروزها بنفش کمرنگ دوست دارم . مات و مهتابی . اینروزها از  هرچه  میبینم لذت میبرم انگار هرگز ندیده ام و فرصت دوباره دیدنش را هم ندارم . 

اینروزها ازدیدن ستونها و پله های سنگیِ یک عمارت قدیمی وسط شهر ، آنقدر غرق   رویا شدم که یادم  نیست تا کجاها رفتم .صدای شاد آکاردئونِ ، زن و مرد کولی که وسط   میدان میزدند ومیرقصیدند مرا از خود بیخود کرد . 

دختر و پسر جوانی غرق در دنیای خود ، توی پیاده رو  تانگو میرقصیدند .انگار دخترک  را که با پاهای برهنه و دامن کوتاه میرقصید میشناختم . 

او هم مثل من غرق رویا بود . 

اینروزها باد می وزد و ملالی نیست جز ژولیده شدن موهایم .


 

پ.ن

نمیدونم چرا از بچگی همیشه عاشق آینه بودم . هنوز هم ولم کنند تمام خانه را پر  از آینه های جور واجور میکنم !

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  |