سلام !
چطوری رفیق ایام خوشی ؟ راستش این نامه را میخواستم چند سال پیش برایت بفرستم ، بعد یادم آمد که هنوز تا نوشتنش خیلی وقت هست . روزی به خودم آمدم که دیر شده بود ، خیلی دیر ... و چه زود دیر میشود . منهم که طبق معمول همیشه از قافله عقب می افتم .مثل همان دفعه اول که دیدمت ، با همان خنده و شادی و مسخره بازی توی عروسی" ستاره " یادت هست ؟!
آقای فیلم بردار گلهای گلایل را دستمان داد و گفت به شکل طاق بالا بگیریم که عروس و داماد از زیرش رد شوند ؟ و من و پسر خاله ام سعید مثل بچه ها با شاخه گل توی سر هم میزدیم و سعید جا خالی داد و شاخه گلِ من چنان به صورتت خورد که عینکت همراه گلها پرپر شد و ساعتها خندیدیم و این شد مراسم آشنائیمان ...
یادت هست با پاهای تاول زده تمام شب لزگی رقصیدیم و شلنگ تخته انداختیم و فیلم عروسی شد شوئ رقص ما ؟
من از تو فقط خاطره خوب بیاد دارم . هیچ جشن و مهمانی بیادم نمانده که تو در آن نبوده باشی .همه آن غروبها که خسته و گرسنه با اکیپ ده نفره توی یک ساندویچی از سر و کول هم بالا میرفتیم و نفری دو پرس غذا سفارش میدادیم و باز هم چشممان به لقمه بغل دستی بود .یادت هست قبل از غذا گفتی :
خیلی بد میشه آدم گرسنه بمیره ها ! مثلاٌ الان اگه من قبل از اولین لقمه بمیرم... و بعد هراسان بالا را نگاه کردی و گفتی :خدایا ... الان نه ... الان نه ....
و همه خندیدیم و تو در عرض یک چشم بر هم زدن غذا را بلعیدی !یادت هست آنروز در ساحل چمخاله با آن همه کوله پشتی و تشنه لب همه را دنبالت کشاندی تا سر از ناکجا آباد در آوردیم؟ یا آنروز توی مرداب مرد قایقران ما را برد به جائی که انگار پای هیچ آدمیزادی به آنجا نرسیده بود و زیر لب گفت " همه جور بساطی اینجا پیدا میشه " و ما همه به هم نگاه کردیم و هیچ کدام جرات نکردیم سراغ بساط برویم !توی آن کلبه شناور روی آب و مخفی بین نیلوفرها و نی ها مثل ده تا بچهء خوب نان و کالباسمان را خوردیم و از نگاه هم خواندیم که همه در وسوسه "بساط خلاف" هستند.با تو میشد دنبال هر بساط خلافی رفت و سرزنش نشنید . همیشه " پا " بودی همیشه غروب را بهترین وقت میدانستی آنهم لابلای درختهای کوه .
یادت هست برکه کوچک و عمیقی که وسط " نارنج گل " بود و با لباس توی آب شیرجه زدی و سگ یکی از روستائیان فکر کرد داری غرق میشوی ؟ تو را تا خشکی ول نکرد و آنقدر شلوارت را کشید که هزار تکه شد . ما از خنده دل درد گرفته بودیم و تو به وفاداری سگ مطمئن بودی .یادت هست گفتی کاش آدمها وفاداری را از سگ یاد بگیرند وخنده هایمان خشکید ...
شاید آن روز تنها باری بود که جدی بودی و همه عادت داشتند تو را در حال خنده و مسخره بازی ببینند !حتی آنروز که درِ منزل را باز کردم دیدم اعلامیه ات را جلو در زده اند ! نفهمیدم چطور شماره گرفتم و چقدر گریه کردم تا سعید گوشی را برداشت و وقتی صدای گریهء مرا شنید فقط به تو فحش میداد !
این مسخره ترین و بی نمک ترین شوخی ات بود که مرا به گریه انداخت ! یادت هست یک هفته بعدباموتور سیکلت تصادف کردی و هیچ کس باورش نمیشد توی کما هستی . یادم هست وقتی چشمهایت را باز کردی گفتی :
نزدیک بود بمیرم ها...!
نمیشد توی سرت زد چون سرت باند پیچی شده بود .میدانی ! یک جور غریبی حس میکنم دلت میخواست توی همان تصادف میمردی حس میکنم تمام آن ماجرا و ندیدن تابلو کنار جاده خودش تابلو بود . کسی هم باورت نمیکرد و تو هم اصراری نداشتی . نمیدانم چرا !حالا که خوب فکر میکنم میبینم خیلی از چرا های دیگر را هم نمیدانم .مثلاٌ آنروز که از اتاق عمل بیرون آمدم و تو کیسه یخ را روی صورتم گذاشتی و دکتر از من قول گرفت که سیگار نکشم . در اتاق را بستی و کنار پنجره سیگار روشن کردی و گفتی : فقط یک پُک !
و همان یک پُک برایم یک دنیا بود . بعد تو همانجا رو به بیرون ماندی و تمام سیگار را کشیدی و من دیدم که اشک میریزی ! چرا گریه میکردی را هنوز نمیدانم و شاید هرگز ندانم گفتم : چه خوبه آدم توی بیهوشی یا خواب بمیره ...اونوقت آدم خودش میدونه که مرده؟ یا هر لحظه امیدواره که از خواب بیدار بشه ؟
گفتی : نمیدونم ، اما میدونم تا مسئولیتت تموم نشه نمیمیری !
یادت هست من بدون چون و چرا به حرفت ایمان آوردم ...
آنسال موقع خداحافظی یادت هست ؟ روی لبه جدول فرودگاه "مهرآباد " کنار رضا و سعید نشسته بودم . رفتی یک خرسبرایمخریدی...دادی دستم و شکمش را فشار دادی . ملودی زیبا و غم انگیزی تویشبِ دم کردهء پیچید . صدای گریه ات با آهنگ همصدا شد .یادت هست آن پیرمرد خوش لباس که آمد و شانه هایت را بغل کرد . انگار نه انگار که ما غریبه ایم . نشست کنارت و گفت :
اگه دوستش داری رهاش کن ! مطمئن باش اونجا براش بهتر از اینجاست ! اگه دوستش داری به شاد بودنش رضایت بده !اینروزها چقدر کم پیدایند آن " مردها " که کنار غریبه ای مینشینند و دلداریش میدهند ....
اصلاٌ اینهائی که گفتم یادت هست ؟ همه اینها را گفتم که بگویم برایم بهترین رفیق بودی .از همان بیست سال پیش که با دسته گل توی سرت زدم تا آخرین بار که بدرقه ام کردی .اما در مورد آن جمله که گفتی و من پذیرفتم ... ! دیگر قبول ندارم که "تا مسئولیت ما در این دنیا به پایان نرسد نمیمیریم ".
مادرم میگفت چند ماه پیش به خانه مان آمدی و عکسهای جدیدمان را دیدی . سه روز بعد رفتی ! یعنی تو مسئولیتت تمام شد که رفتی ؟ پس پسر ۶ماهه ات چی ؟ همسرت ؟ پدر و مادر پیرت چی ؟ تو که اینقدر بی مسئولیت نبودی !
قبول ! من از سرزنش بیزارم . همیشه میگفتی " اگه رفیق آدمو سرزنش کنه آدم به کی پناه ببره " ! حق داری و دیگر مهم نیست آن همه یادگار را کجا گذاشتی ! همه آن اسکناسها و کارتها و عکسها که نصفش را تو داری و نصف دیگرش را من ... و قرار بود همه آن تمبرها و سکه های عتیقه را نگه داریم تا روزی که پیر بشویم ! و من از گله کردن بیزارم و تو معتقدی گله مند کسیست که توقع زیادی دارد ... !
اما اینطور رفتن هم رسم رفاقت نبود ! حالا که رفتی خداحافظ برای همیشه !
پ.ن :
قهر نیستم ! اما یه سوال ... مادرم میگفت توی خواب مُردی . خودت میدونی که مُردی یا هر لحظه امیدواری که بیدار بشی ؟


کریسمس
کریسمس امسال برایم زیباترین کریسمس بود . دخترم از بدو تولد دچار تشنج میشد و برای عکس برداری مغزی باید تا یک سال صبر میکردیم . حدود دو هفته پیش آزمایش کامل و عکسبرداری از مغزش انجام شد و ۳ روز پیش جواب آزمایشات به دستمان رسید . او سالم بود و این بهترین هدیه عمرم بود .تولدم مبارک شد و کریسمس امسال برایم زیباترین کریسمس بود .
(چقدر دلم میخواست این شادی را توی کوچه خیابان شهرم تجربه کنم . چقدر آرزو به دلم و چقدر در حسرت این رقص و آواز علنی .)
خیالی نیست !
فکر میکنم زندگی در مداری دایره مانند در حال حرکت است . حوادث تکرار پذیرند . زندگی جزر و مد فراوان دارد و همیشه بعد از یک شادی اتفاقی ناخوش آیند در کمین نشسته . این که تا چه حد خودمان در این اتفاقات شریک و سهیمیم چندان مهم نیست . اما مطمئنم که این هارمونی اتفاقی نیست ، دست کم برای من نبوده !انگار دستی از آن بالاها روی بعد از ظهرهای آفتابی ابر میکارد ، انگار کسی هدیه میدهد و بعد از هر هدیه چنان با شلاق کبودت میکند که درس بگیری . بارها فریاد زدم و دلیل خواستم . چرا ؟ چرا لذت هدیه هایت را بکامم تلخ میکنی ؟ تنها من نه ... خیلیهای دیگر ... چرا داغی به دلشان میگذاری که بزرگترین هدیه ها هم لبخندی بر لبشان نمینشاند ؟ من حاظر شدم درد شلاقت را به جان بخرم ، اما سلامتی دخترکم را از تو بخواهم ! برایش شکرانه دادم و خواهم داد و میدانم تازیانه ات بیخبر از راه خواهد رسید !
خیالی نیست !
" زنده بودن را به بیداری بگذرانیم "
دلم یک دوربین حرفه ای میخواهد . دلم " کم خوابی " میخواهد . جداٌ چرا اصلاٌ باید خوابید ؟ دلم میخواهد بیدار باشم و عکس بگیرم ولحظه ها را ثبت کنم .نمیدونم چرا حالا باید فکر کنم زندگی کوتاه است و برای رسیدن به آرزوها باید عجله کرد ؟
(کسی داروی بیخوابی سراغ نداره ؟)
* عکس شهرمان گوتنبرگ هنگام تحویل سال .
