تبليغاتX
افـــــــــق روشـــــــن

 

 

از بچگی توی خونه پدربزرگ پدریم " پهلوان " بزرگ شدم . من تنها بچه ای بودم که تــــــــوی  همون خونه بدنیا اومدم . یه خونه قدیمی توی یـــــک کوچه قدیمی . از اون خونه ها که ایوون  سرتاسری و ستونهای چوبی داشت و فاصله ایون و حیاط به اندازه یـــــک پله بود . دور تا دور  حیاط اصلی اتاق های جداگانه بود و توی اون اتاقهای کوچیک مستاجرهای جور واجور زندگی  میکردند . سمت دیگه حیاط هم یه باغ بزرگ بود پر از درختهای انار و انجیر و هلو . از سمت  باغ یه شاخه پر از بار انگور میومد و شکل یه طاق سبز روی حیاط اصلی سایه مینداخـــــت .  روزها زنهای خونه توی حیاط فرش پهن میکردند و هر کسی مشغول کاری میشد . یکــــــی  سبزی پاک میکرد ، یکی پیاز سرخ میکرد ، دو نفر ترشی درست میکردند ، دو نفر کنار حوض  ظرف میشستند و ما بچه ها هم دنبال بازی وشیطنتهای خودمون بودیم .شب بعد از شام  همه زنها دور حوض ظرف میشستند و پچ پچ میکردند . مردها هم روی  ایوون لم میدادند و  پاسور بازی میکردند .

یکی از مستاجر ها پسری همسن و سال من داشت که  آزار و اذیتش سرگرمیه من  بود .  از قطار برقی میترسید و من هم مرض داشتم با قطار دنبالش کنم و وقتی که با  جیغ بنفش  مادرشو صدا میکرد بخندم .  زنهای خونه اسمش را " آقای هالو " گذاشتند که گمان میکنم آن زمانها اســـــم یـــــکی از  شخصیتهای سریال تلویزیونی بود . طفلک پدر مادرش هم چون نا سلامتی من نوه صاحب  خونه بودم چیزی بهم نمیگفتند و اشک آقای هالو رو در آوردن شده بود سرگرمیـــــه من . از  اونطرف نه توی خونه نه توی کوچه بچه ای نبود که حریف من باشه . پسر و دختر ازم حرف  شنوی داشتند اگه هم کسی جرات میکرد چیزی بهم بگه وسط کوچه مینشستم و اونقدر  جیغ میزدم تا کسی به دادم برسه و اغلب هم " پهلوان " در حالی که عصای چوبیش رو توی  هوا تکون میداد از راه میرسید و همه مثل موش جیم میشدند .

خلاصه که من با تکیه به بازوهای آهنین پهلوان برای خودم سلطنت میکردم . اغلب پسرهای  کوچه با سر و کله خونین و گریه میرفتند خونه و چند دقیقه بعد هم مادرهاشون جلوی درخونه  صف میکشیدند .

طفلک مادرم که از دست من کلافه بود و هر دفعه سعی میکرد با معذرت خواهـــــی  ماجرا رو  ماست مالی کنه .۴ـ۵ ساله بودم  که با سنگ پیشونیه پسر همسایه " اسی "رو شکوندم  و خون راه افتاده. مادرش در حالی که شیون میکرد گفت : اگه میزدی چشمش رو کور میکردی  جواب پدرش رو چی میدادم ؟

در حالی که دست پهلوان توی دستم بود گفتم : اتفاقاٌ میخواستم بزنم به چشمش ،  تازه  کور هم بشه یه چشم دیگه داره . یادمه زن همسایه چنان نگاهم کرد که انگار  میخواست  بگیره خفه ام بکنه . که پهلوان پا پیش گذاشت و ماجرا ختم به خیر شد .

" اسی "  چند سالی بزرگتر بود و این براش اُفـــــت داشت که از من کتک خورده اونـــــهم با  اون همه بخیه توی پیشونیش . اونقدر جنگ و کتکاری ادامه پیدا کرد که خونوادشون از محله  ما رفتند .سالها اومد و رفت تا عروسی بهترین دوستم شد و روز عروسی وقتی خواســـــت  همسرش رو که تا اونروز ندیده بودم معرفی بکنه با شنیدن اسم " اسی " خنده ام گرفـــــت .  نگاهم روی پیشانیه آقای داماد بود و وقتی خودم را معرفی کردم دستی به پیشانیش کشید   و گفت : ما انگار قبلاٌ همسایه بودیم نه ؟

در حالی که میخندیدم گفتم : خوشحالم که ضربه اونقدر کاری بوده که بعد از این همه سال  فراموش نکردی ! 

یادش بخیر !

سالهای سال توی اون باغ بزرگ و لابلای آدمهای جورواجور بچگی کردم . دو تا پسر دانشجو  مستاجر ما بودند به اسم " احسان " و " محسن " . یادمه برای بازی میرفتم توی اتاقشون  و با خودکارها و خمیردندون در و دیوارو نقاشی میکردم . اونها هم چیـــــزی بهم نمیـــــگفتند .  صدای مادربزرگ که نمی اومد میفهمیدم داره نماز میخونه . میرفتم کنارش مینشـــــستم و  عطر سجاده توی مشامم میپیچید . کیسه کوچک خوش عطری داشت که میگفت خـــــاک  کربلاست و خیلی دوست داشتم بدونم خاک اونجا چه رنگیه . از سر و کولـــــش بالا میرفتم  تا نمازش رو تموم کنه و بریم سراغ کمد قدیمیش . یکروز لابلای انگشتـــــر ها و سکه هاش  دو تا سکه سیاه در آورد و گفت :

این خونه رو من و پدر بزرگت با دستهای خودمون ساختیم . وقتی " پی "( زیر بنا ) خونه رو  میکندیم این سکه ها رو پیدا کردیم که مشت مشت با هر ضربه کلنگ میریخت زیر پـــــامون .  بقیه رو عموهات کش رفتند این دو تا برام مونده . میدمش به تو به شرطـــــی که به کسی  نشون ندی ! پرسیدم : مگه اینا چی اند ؟ مادربزرگ آهسته گفت : زیر خاکی !

سکه ها را خیلی دوست داشتم . انگار گنج بزرگی رو بهم داده باشند . روی یکـــــی  طرح  گوزن شاخدار بود و روی دیگری عکس شمشیر و با خط ناخوانا چیزهائی پشتشان نوشته  شده بود .یه شب سکه هامو به احسان و محسن نشون دادم . با دقت به سکـــــه ها نگاه  کردند و گفتند :آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی بیفته رو مخفی میکنند  اینها خیلی قدیمیه . گفتم : یعنی چقدر ؟ گفت : مثلاٌ صـــــد سال  اما اگه  بهم قرض بدی  میرم برات میپرسم . گفتم : قول بده به معلمت نگی مال مادربزرگه .  مادربزرگ گفته  اگه  کسی بفهمه خونمونو ازمون میگیره .

خندید و قول داد و سکه ها را توی کمد سبز رنگ آهنی توی جعبه یک جفت کفش سیاه  گذاشت که انگار هرگز نپوشیده بود  . با دیدن کفشها فضولی ام گل کرد و گفتم : اون کفشا تازه ست ؟ چرا نمیپوشی به اون  قشنگی ؟ کتونیت پاره شده من فکر کردم کفش نداری . هر دو خندیدند و محسن گفت :  گذاشتم واسه عروسیم بپوشم ! 

از خنده هایشان خندیدم و چیزی دستگیرم نشد ، اما تصمیم گرفتـــــم برای آینده  خودم زیر خاکی درست کنم . کلی زیور آلات  و جای کلیدی و حتی خرت و پرتی که نمیخواستم  دست کسی بیفته رو توی باغ چال  میکردم . 

چند وقتی بود که مادرم اجازه نمیداد از خونه بیرون برم و منهم ســـــر در نمیاوردم " کوچه  شلوغه " یعنی چی . چند وقتی بود که پهلوان سر کار نمیرفت و عصرها رادیو اسرائیـــــل  رو بلند میکرد و آلبوم عکسهای عروسی شاه رو ورق میزد . هر دفعه که آلبوم وسط میومد  من از شوغ دیدن شهبانو با اون لباس بلندش و تاجش بالا پائین میپریدم و داد میزدم : من  میخوام مثل شهبانو بشم . پهلوان هی میخندید و میگفت عجله نکن میشی . میدیدم که  نگاه پهلوان به عکسها غمگین شده . منهم چیزی نمیگفتم . شبهـــــا صدای فریاد و گاهی  تیر اندازی توی فضا میپیچید . میشنیدم نیمه شب کسی پاورچین از حیاط رد میشد و در  کوچه رو باز میگذاشت . دلهره عجیبی دنیای بی دغدغه کودکیم رو تیره میکرد . تا اونشب  که از توی کوچه کسی پدرمو صدا زد . در بشدت باز شد . کسی رو توی حیاط میکشیدند . مادرم گریه میکرد . زنها خون سیاهی رو که روی سنگها میپاشید رو خاک میریختند و همه  بیصدا گریه میکردند .

چراغ اتاق پهلوان روشن شد . نفسها حبس شد . زنها و مردها توی اتاقی جمع شده بودند  و با ترس حیاط را نگاه میکردند .  صدای عصا زدن پهلوان خبر میداد که کجا میرود . همه جا تاریک بود . از بیرون صدای فریاد  میومد . صدای پهلوان توی گوشم پیچید :  ماشینو بردارید برسونیدش بیمارستان ... اینجوری تلف میشه !هر کسی چیزی زمزمه کرد . محسن  تیر خورده بود. میشنیدم که مادربزرگ ادویه و  چیزهائی را مخلوط کرد و داد تا روی زخمش بگذارند .  پهلوان روی ایوان پیپش را روشن کرد و گفت : دس رو دس بزارید تا چند ساعت دیگه  تموم میکنه . تیر به چونه اش خورده و از گردنش ...

همون شد که پهلوان گفت . صبح بی سر و صدا ملافه سفیدی دورش پیچیدند و احسان  هم همراهش رفت . حتی بعد از آن نیامد وسائل و کتابهایش را ببرد . خودکارها و خمیر دندانهایش را هم نبرد . پهلوان سالهای سال آن اتاق را دست نزد و به هیچ کس اجاره  هم نداد . شاید ده سالی به همان شکل ماند تا خواستند سقف خانه را تعمیر کنند که  مرا صدا زد و خواست تمام وسائل احسان و محسن را توی انبار بگذارم .

همه جا پر از خاک بود . دمپائی و کتابها و ملافه . سقف اتاق هم مقوائی بود . نمیدانم  چرا رفتم روی صندلی و مقوای سقف را کندم . یک مشت اعلامیه و کتاب که برگهایش  شکننده و تیره شده بود روی سرم ریخت .

یاد حرف محسن افتادم که میگفت : آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی  بیفته رومخفی میکنند .تمام کاغذها و کتابها را توی کمد آهنی سبز رنگشان گذاشتم و  تازه آنجا بود که یاد سکه های زیر خاکی ام افتادم . جعبه کفشهای محسن که با خنده  گفته بود کفشهای عروسیش هستند رو برداشتم . جفت سکه هام دست نخورده زیرِ کفی  بود .تمام وسائل احسان و محسن حدود ۲۰ سالی مثل امانت توی انبار خانه پهلوان  باقی  موندند.شنیدم که احسان چند سال پیش با کلی زحمت آدرس خانه پهلوان را پیدا کرد . اما دیگر نه از آن خانه با صفا خبری بود نه از پهلوانش !

کجاست اون کوچه ...کجاست اون خونه ...  آدمهاش کجاند ... خدا میدون !

 

حرف دل : کسی که گذشته اش را فراموش کند خودش را گم میکند . و " هانسل" به " گِرِتل" گفت : خرده های نان را روی زمین میریزیم تا هنگام بازگشت  " راه خانه " را پیدا کنیم . وحشتناک است اگر گم شویم !

 

 

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

                

سیدعلی میری کمدین ایرانی امروز در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان آبان تهران درگذشت.

این هنرمند متولد ۱۳۱۸ رشت (برخی منابع محل تولد او را شهسوار نوشته‌اند) و فارغ‌التحصیل کلاس‌های آزاد هنرپیشگی در جامعه باربد بود.

میری در سال ۱۳۴۰ پس از فارغ‌التحصیل شدن از هنرستان به کار تئاتر مشغول شد و در بیشتر از ۵۰ نمایش به ایفای نقش پرداخت.

وی بازیگری در سینما را از سال ۱۳۴۳ با بازی در فیلم «شیطان در می‌زند» ساخته اسماعیل ریاحی در نقشی فرعی آغاز کرد، اما فیلم «زمزمه محبت» ساخته امیر شروان نخستین فیلمی بود که در آن در نقشی نسبتا مهم ظاهر شد.

میری از محبوب‌ترین بازیگران سینمای فارسی قبل از انقلاب بود. سینمای فارسی از میری که زبان فارسی را با لهجه گیلانی حرف می‌زد و عموما در فیلم‌ها با کلاه شاپو ظاهر می‌شد، تیپ منحصر به فردی ساخت که وی تا آخرین فیلمش در سینمای قبل از انقلاب، آن را تکرار کرد.

میری در بیش از ۱۱۵ فیلم بازی کرد که همه آنها از محصولات فیلم فارسی بود و در میان آنها به ندرت می‌توان به اثر هنری شاخص و قابل توجهی برخورد کرد. شاید بازی در نقشی کوچک در فیلم «شب قوزی» فرخ غفاری تنها فیلم هنری شاخص در کارنامه سینمایی میری باشد.

کمدی میری بیشتر متکی بر کمدی کلامی بود و او با مزه پرانی‌ها و شوخی‌های رکیک جنسی که با لهجه گیلانی ادا می‌شد، تماشاگران فیلم‌های فارسی را می‌خنداند و سرگرم می‌کرد.

وی بیشتر در نقش‌های فرعی و در قالب تیپ‌های ثابتی چون، پیشکار، نوکر و نوچه وفادار در کنار جاهل‌ها و لات‌ها و لوطی‌های قهرمان فیلم فارسی بازی کرد و از بازیگرانی بود که در دهه ۵۰ تقریبا ساخت فیلم فارسی بدون حضور او ممکن نبود.

میری با اغلب کارگردان‌های فیلم فارسی مثل رضا صفایی، امیر شروان، سیامک یاسمی، محمود کوشان، اسماعیل ریاحی و نصرت‌الله وحدت کار کرد و زوج هنری بازیگران محبوب فیلم‌های فارسی مثل رضا بیک ایمانوردی، ناصر ملک مطیعی، وحدت و منوچهر وثوق بود.

«غیرت»، «جاهل و رقاصه»، «کج کلاخان»، «این دست کجه»، «بده در راه خدا»، «گل پری جون»، «ناخدا با خدا»، «گلنسا در پاریس»، «دزد و پاسبان» و «اخم نکن سرکار» از جمله محبوب‌ترین و موفق‌ترین فیلم‌های میری در سینمای قبل از انقلاب ایران بود.

آخرین فیلم میری در سینما، فیلم «به دادم برس رفیق» ساخته مهدی فخیم‌زاده بود که در سال ۱۳۵۷ بازی کرد.

مراسم تشییع جنازه میری روز چهارشنبه ۱۴ اسفند ماه از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا انجام می‌شود.

منبع : رادیو زمانه

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

 

تقدیم به الناز عزیزم . به امید صبوری ات 

 

زمستان بود . آنسال در مسابقات طراحی و نقاشی استان مقام اول را گرفتم . ناظم مهربان  هنرستان خانم دلخوش بعد از دادن جایزه صورتم را بوسید و گفت : بهت افتخار میکنم و چون  میدونم خوشحال میشی توی نمایشگاه برات یک قرفه  گرفتم که کارهاتو  نمایش بگذاری و ...

از شادی توی پوستم نمی گنجیدم . قرفه اختصاصی من وسط نمایشگاه بود .  با وسواس  تابلوهایم را یکطرف آویختم و عکسها و طرحهای جلد کتاب و کاست  را روی میز چیدم .  نمایشگاه هر روز از دانش آموزان و معلم ها و دانشجویان و  مردم عادی پر و خالی میشد .  همکلاسی ها و بقیه بچه ها قسمت دسته  جمعی داشتند و سمت دیگر سالن  نمایشگاه  هم متعلق به هنرستان پسرانه میشد . دور از شادی و شیطنت دوستانم غرق دنیای خودم  بودم و به سوالات  بازدید کنندگان با حوصله جواب میدادم و گرمای نگاه پر تحسین خانم  دلخوش را حس میکردم . یادم نیست روز چندم نمایشگاه بود . صبح قبل از باز شدن  درها  بروی بازدید کنندگان قزفه را جارو میکردم که همکلاسی شیطانم اعلام  کرد : 

بچه ها ، اومد ! نگاهی به اطراف انداختم . همه سرها بطرف در بود و گوئی کسی نفس  هم نمیکشید . وارد شد . آرام و سر بزیر و راهش را ادامه داد . جذابیت خاصی داشت و  پیدا بود خودش هم به این امر واقف است . پچ پچ دخترها از هر طرف بلند بود و  قربان  صدقه اش میرفتند و دزدکی با نگاه دنبالش میکردند . همانطور که خاکها  را جارو میزدم و  مراقب بودم گرد و خاک بلند نشود میگفتم : به نظر من ایده  خوبیه که همتون با هم هوو  بشید یا اینکه فدا کاری کنید و چرب و نرم ترین  لقمه رو برای همسریه آقای جیگر کاندید  کنید ... تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ...

حس کردم کسی جوابم را نداد . وقتی برگشتم روبرویم ایستاده بود .با آن نگاه سبز کدر  وموهای ژولیده خیس... زبانم بند آمد . خیلی جدی سلام کرد  و بدون اینکه منتظر  جواب  سلام باشد به تابلو رنگ روغن سبز رنگی اشاره کرد  و گفت :  این تابلو رو  میفروشید ؟  به تابلو خیره شدم . درختهای سبز ، مرداب  سبز ، و قایق کهنه ای  که پیراهنی سرخ  از آن آویزان بود . گفتم : فروشی نیست !  کارتی روی میز گذاشت و گفت : خواستید بفروشید بهم خبر بدید . اینرا گفت و رفت . جارو  به دست مانده بودم که دخترها سرم ریختند . بعضی ها با کنجکاوی و بقیه با حسادت ،  هر کدام چیزی میگفتند . 

دوستم مژگان پرسید :مگه تا به حال به این قرفه اومده ؟تابلوهات رو کی دیده ما نفهمیدیم ؟  گفتم : نمیدونم ، شاید وقتی که همه رفتند ...

روز آخر نمایشگاه خانم دلخوش بین شلوغی خودش را به من رساند و در طوری دست روی  شانه ام گذاشت که کمی جا خوردم و در گوشم گفت : خانم ... این خواهر زاده من  دیوونم  کرده بس که از تابلوی شما گفته خسته شدم ...

بی درنگ گفتم : من خیلی بیشتر از اینها مدیون شمام خانم دلخوش ، بگید  بیاد هر  کدوم رو میخواد برداره . خانم دلخوش جوری گفته بود خواهر زاده که من  دنبال یک بچه ده  دوازده ساله میگشتم . وقتی صدا زد " علی " و با دست اشاره کرد ،  او آمد با همان نگاه  سبز کدر . سلام کرد و چیزی گفت و لبخندی زد . خانم دلخوش با  لحنی صمیمی گفت : البته علی جانم خودش هنرستانیه اما دلِ دیگه ... عاشق این  تابلو شده .گفتم : قابل نداره .  هر کدوم رو خواستید بردارید . با پر روئی تشکر کرد و  تابلو را برداشت و  رفت .

 از آن روز چند روزی گذشت . کنار خیابان روبروی در هنرستان منتظر تاکسی بودم که دیدم  کسی آرام و سربزیر از پیچ خیابان گذشت . همانطور آرام و سربزیر و چسبیده  به دیوار قدم  میزد . نزدیک که شد سلام کرد و گفت : منتظر تلفن بودم اما انگار قصد  زنگ زدن ندارید !  گفتم : شما که تابلوتونو گرفتید ، زنگ برای چی ؟ لبخندی زد و  گفت : برای بقیه تابلو هائی  که دست شماست . من ده دقیقه دیگه خونه هستم  و منتظر ! اینرا گفت و چند قدم بالا تر  سوار پژوی سفید رنگی که منتظرش بود شد و  رفت . 

از آن روزها که منتظر بودم از پیچ کوچه و پشت میله های آبی رنگ بیاید سالیان  سال  گذشته . دلمان به همان یک جمله کنار خیابان خوش بود و ساعتها تلفنی حرف  میزدیم .  جوّ محیط آنروزها جوری بود که کسی جرات ملاقات خیابانی یا جور دیگر را  نداشت . اولین  باری که جرات کردم توی آن پژوی سفید بنشینم او دو تا از بهترین  دوستانش را جلو  سوار  کرد و من و دو تا از بهترین دوستانم عقب نشستیم و با ترس  و لرز تا بیرون شهر رفتیم و  سر اولین فلکه پیاده شدیم . روزهای جوانی با حس ناب  اولین عشق به سرعت باد  میگذشت . او عاشق تابلوهایم بود و من بهترین طرحهایم  را به او هدیه میدادم .  طرحهائی که تا به امروز هرگز نظیر آنها را کار نکردم .

بعد از گذشت یکسال و هزاران خواهش و التماس قبول کردم به خانه شان بروم .قول داده بود  که دوستش محمد و پسرعمویش عماد هم هستند و تنها نیستیم . منهم با همان دو دوست  همکلاسی و با هزار دلهره قبول کردم . آنروز با کلی خجالت وارد خانه مجللشان شدم . پدرش  از بازاریهای معروف شهر بود . بعد پذیرائی دستم  را گرفت و بطرف اتاق خودش برد .  اتاقش  شبیه آتلیه نقاشی های من بود با آن پرده  ساده بنفش رنگ و پر از فرشهای سبز .  رفتارش  آنقدرعادی و صمیمانه بود که خیالم  راحت بود . مثل بچه ها ذوق میکرد و  اولین  باری بود که  با خیال راحت محو تماشایش  بودم و میدیدم آنقدر شاد است که آن سایه غمناک  همیشگی  توی چشمانش نیست .برایم کلی هدیه گرفته بود و منهم قول دادم برایش تابلوهای سبز رنگ  بکشم .دو سال از آشنائیمان گذشته بود . دو سال پر از خاطره و شادی که یکروز :

صدای پیر زنی توی گوشی پیچید .خدمتکار خانه شان بود که مرا میشناخت .با نگرانی گفت : 

علی حالش خوب نیست و بیمارستانه ... آدرس بیمارستان را گرفتم  و وقتی فهمیدم پدر و  مادرش نیستند وارد اتاق شدم . چشمهای سبزش بی روح  نگاهم میکرد . اشکهایم بند  نمی آمد تا وقتی که شروع به حرف زدن کرد :

من مریضم . سرطان خون ! پدر و مادرم میخواند منو بفرستند فرانسه پیش خواهرهام .اما  من بدون تو ... انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . باورم نمیشد . پس آن سایه  غمناک  که توی چشمانش دیده میشد ...انگار به ته چاهی سقوط میکردم و هرچه دست و پا میزدم  نمیتوانستم به طنابی یا شاخه ای دست بیندازم . در انتهای  حرفهایش گفت :  اگه خانواده ات قبول کنند عقد میکنیم و با هم میریم ...

در عشق و علاقه شکی نبود اما من از یک خانواده متوسط بودم و او از خانواده ای اعیان .  وقتی ماجرا را برای مادرم گفتم تنها اشک ریخت و پا به پای من گریست .  ناتوانی را از  اشکهایش میشد دید . نیازی نبود که به زبان بیاورد " اگر او را نجات ندادند بر سر تو در یک  مملکت غریب چه بلائی می آید ....

حتی لزومی نداشت مادرم را وادار کنم پدرم را راضی کند . باید تصمیم خودم را  میگرفتم . آن روز سرد زمستان را خوب بیاد دارم . ماشینهای اُپل چندتائی واردرشت شده بود .  آنروز علی یکی از آنها را خریده بود . توی یک کوچه بن بست  منتظرم بود . وقتی توی  ماشین نشستم گفت :اینجا صندلیه توئه . حتی نگذاشتم مادرم اینجا بشینه . اشکهایم  جاری شدند . من گفتم و او گفت . گفتیم و اشک  ریختیم . غروب شده بود .  سرش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و گفت :  پس باید این راه رو تنها رفت !

گفتم : و من منتظر میمونم تا برگردی ! تا آنروز به خودمان اجازه نداده بودیم حتی دستهای  یکدیگر را لمس کنیم .همدیگر را در آغوش گرفتیم و باز هم  گریه کردیم . اذان غروب را زدند  و جدا شدیم . 

تمام هدیه های علی حتی آدامس ها و شکلات هایش را حتی همه دستمالهائی که  اشکهایش را پاک کرده بود و دزدکی در جیبم گذاشته بودم رادر صندوقچه ای  گذاشتم .  تمام خاطرات آن دو سال را و احساسم را نوشتم بصورت کتابی صحافی  کردم و بعنوان  آخرین هدیه به او دادم .

سه روز از خانه بیرون نرفتم . تا آنروز شوم ...

آنروز غروب تنها بطرف خیابان هنرستان قدم زدم . کنار درب ورودی هنرستان رسیده  بودم  که چشمم به اعلامیه و پارچه سیاهی که بالای در آویخته بودند افتاد ... 

اسمش روی کاغذ اعلامیه بود و با همان نگاه زیبایش نگاهم میکرد . نفهمیدم چه  شد . چشم که باز کردم مادرم بالای سرم میگریست و پدرم غم زده دستهایم را در مشت داشت .  نمیتوانستم باور کنم . خودم را از چنگشان بیرون کشیدم و بطرف  خانه شان رفتم .  نه خواب نمیدیدم . محمد دوست صمیمی اش کنار حجله ایستاده  بود .تنها نگاهم  کرد و گفت : تصادف کرد ! دیروز دفنش کردند !

کنار قبرش مراسمی بر پا بود . زنها شیون و ناله میکردند و مشت مشت خاک بر سر  میکوبیدند . پدر و عمویش پیر شده بودند . کناری ایستادم . همه که رفتند کنار قبرش  دراز کشیدم بوی گلاب و خاک میداد .

نمیدان چقدر گذشت که کسی تکانم داد . پدرش بود . اصرار داشت که مرا به خانه برساند .  قبول نکردم و قبل از رفتن گفت :

هر وقت دوست داشتی میتونی بیای و نقاشی هاتو ... نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم :  اونها هدیه بود . من هدیه رو پس نمیگیرم . اشک ریزان و خمیده رفت .

از آن روزها ۱۸ سال گذشته . از روز به خاک سپاریه اولین عشق تا به امروز .  هر جا که  نامی از عشق بوده یاد او هم بوده . هنوز آن صندوقچه پر از خاطرات و  اشکهای او را دارم .  اما بازیهای روزگار به همینجا خاتمه نیافت .

چند ماه پیش یکی از همکلاسیهای دوره هنرستان که هنوز با هم در ارتباطیم زنگ زد و گفت : راستش یه چیزی هست که مدتیه میدونم اما نمیدونم چطور باید بگم . حس  میکنم اگه بهت  نگم به رفیقم خیانت کردم واحساس گناه میکنم . البته من میخواستم  اول مطمئن بشم  بعد بهت بگم ... میدونی علی زنده ست ! اونی که توی تصادف مرد  عماد پسرعموش بود و  چونبا خروج علی مخالفت کرده بودند پدر علی از عموش میخواد که نگذاره پسر خودش  هم  جوون مرگ بشه . هویت این دو رو عوض میکنند . عماد با شناسنامه علی به  خاک سپرده  میشه و علی با هویت عماد میره فرانسه . الان هم اومده با زن و   بچه اش مسافرت و ... نمیدونم اگه شما جای من بودید چه حسی داشتید . اما  احساس من اینه که علی همون ۱۸ سال پیش مرد . 

 من مثل هر دختر ۱۸ ساله ای بعد از شنیدن اون خبر دنیام به پایان رسید .  بارها دست به خودکشی زدم  و اگه سرنوشت غیر از این بود یا معلول بودم یا زیر خاک .  نمیدونم اگه کامیونی که به  قصد خودکشی جلوش پریدم سرعت بیشتری داشت  علی چه احساسی داشت .  یا خانواده یا پدرش که حتی توی اون سکوت مرگبار قبرستون توی اون شب زمستون  وقتی که دید قبر رو بغل کردم ... شاید میتونست بهم بگه که علی زنده ست .

شاید اگه میدونستم جور دیگری زندگیم رو میساختم و با بی کله بازی در دوران خبرنگاری  مجبور به ترک شهر و دیارم نمیشدم .یا حتی خودش میتونست بعد  از مدتی که آبها از  آسیاب افتاد خبری از خودش بده. مسلما منهم پختگیه امروز رو نداشتم و این رو هم میگذارم  بپای سرنوشت .  سرنوشت این بود اما من به سرنوشتی که نتونم تغییرش بدم اعتقادی  ندارم . شاید هم میخواست به این طریق من به زندگیم ادامه بدم . منهم ادامه دادم .

اما با ۱۸سال عذاداری و هرروز ازش یاد کردن . تا همین یکسال پیش جز لباس  سیاه چیزی  تنم نمیکردم .  در هر محفلی ازش یاد کردم . اون میخواست قهرمان  قصه من باشه که شد .  خاطراتم رو به همون زیبائی نگه خواهم داشت و برای  آرامش روح قهرمان داستان دعا خواهم کرد !

 

 

 حرف دل :

جرج برنارد شاو میگوید : در زندگی دو تراژدی وجود دارد . یکی اینکه به آنچه آرزو  داری نرسی و دیگری آینکه به آرزویت برسی !

پ.ن

از همه دوستانی که حوصله کردند و داستان رو خوندند سپاسگزارم .

 

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

 

 

داشتم فکر میکردم چه خوب میشد آدم همیشه حالش خوبه خوب بود و هرگز  بی حوصله  و خسته و دلمرده نمیشد . مثل این الکلی ها که بعد از خوردن تازه  سر حال میاند ، همیشه  سر حال بود .  

یه همکاری داشتم به اسم " مونیکا " که الکلی بود اما مخفیانه . ظاهرش هم چندان نشون  نمیداد . صبح تا شب عین تراکتور کار میکرد و شب تا شیشه شراب خالی نمیکرد خوابش  نمیبرد . هزار ماشاله  اندازه موهای سرش هم عاشق میشد و فارغ . به تیپ و ظاهرش هم  خوب میرسید . خوب میخورد و  خوب میپوشید و چونه اش هم مثل فرفره میچرخید . صبح  اول وقت با صبحانه مشروب میخورد و شب  هم برای رفع خستگی و حال و هول  . اما حالش  همیشه خوب بود .

یه دوست دیگه ای هم داشتم که برای خودش نابغه ای بود . خورهِ کتاب و درس با رتبه های  بالای ریاضی و فیزیک . کتابهاشو که نگاه میکردم کلّه ام سوت میکشید و تا بالاترین نمره رو  نمیگرفت راضی نمیشد .ورزش براش مثل تنفس مهم بود و برای هر دردی ورزش رو تجویز  میکرد وبا این همه  توصیف عاشق نئشه جات هم بود! حتی به اعتراف خودش تا دود بهش  نمیخورد سر کلاس نمیرفت .بعدها شنیدم آدم شده و ترک کرده و بزودی دکتر مملکت میشه ! 

یادمه اون زمان یه اکیپ همه جور آجیل ۵ـ۶نفری بودیم دختر و پسر . یا کار میکردیم یا درس  میخوندیم یا با هم بودیم . یهو ۲ نیمه شب کافه تریا رفتنمون میگرفت یا بحث های فلسفی  و سیاسی بی سر و ته تا صبح بیدار نگهمون میداشت و بعد هم سر کلاس باید چرت میزدیم .  حالا که زندگی هممون طوری تغییر کرده و هممون به نوعی سر و سامون گرفتیم تازه میفهمیم  چقدر اون روزها عاطل و باطل گذشت .

گذشت اما به موقع خودش خوش گذشت . دست کم چند تا رفیق بی ادعا نصیبم شد که  مطمئنم یکسال هم خبری از هم نگیریم باز سر جاشون باقی اند.

گفتم بی ادعا یاد کنسرت هفته پیش افتادم . همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت و مهم تر  از همه اینکه حاج آقایمان بسیار درخشیدند . جالبیه این مسافرت هم برخورد با  آدمهای  "پر ادعا " بود که  همیشه از آنها نفرت داشته و دارم . حتما برخورد کردید با این  آدمک هائی  که تا میخواند خودشون رو  به یک شخص جدید معرفی کند از مدرک تحصیلی  و اجدادش که  شاخ رستم رو شکوندند و خودش که  هم آدم بزرگیه هم گیتار بلده هم عربی میرقصه  هم  همزمان سماغ میمکه ...میگند و میگند تا بالا  بیاری !نمیدونم چرا از این تیپ آدمها که هی از خودشون تعریف میکنند بدم میاد . مخصوصاٌ وقتی که  معلوم میشه همه این تعریفها " اوهام " بوده و چنین چیزی نیست . یعنی طرف انقدر این کار  رو تکرار کرده که خودش هم باورش شده کسیه !؟

نه واقعاٌ این چیزی بجز " کمبود " نیست ؟ بعد تازه میخواد بدونه تو کجای کاری که یا باید بگی  من بیسوادم و خودتو خلاص کنی یا بگی ببخشید من میرم رو بالکن ، چون شخصیت بزرگ  شما تمام اتاق  رو پر کرده !

واقعاٌ قضاوت در مورد آدمی که دو روز دیدمش کار زشتیه ! 

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  | 

 

من حالم بهم میخورد از بوی گوشتی که در حال پختن است و اهمیتی ندارد که  دو ساعت بعد تبدیل به غذای لذیذی خواهد شد خوش عطر و طعم . اینکه همه  و حتی خودم موقع خوردن لذت خواهیم برد اما این منم که باید دو ساعت  آن بخار  بد بو و بد رنگ را توی صورتم تحمل کنم . اینکه باید شاهد  بیرون زدن خون و رگ و  چربی باشم و با کمک انواع ادویه جات و ترفندهای آشپزی  از گوشت حیوانی بیگناه  شکم خودم و بقیه را سیر کنم .حیوانی که تا چند روز  پیش بی خبر از سرنوشت ، از زندگی لذت میبرد و برایش زندگی چریدن و بازی و خواب بود .

اشتباه نکنید من نه طرفدار حقوق حیواناتم نه از دستهء گیاه خواران .من فقط حالم از  کاری که میکنم بهم میخورد و تصمیم و راه چاره ای پیدا نکرده ام .اینرا هم میشود به حساب تنبلی گذاشت یا به حساب خود آزاری .تنبلی برای اینکه دنبال غذاهای بدون  گوشت نمیگردم و خود آزاری برای اینکه بجای پختن غذای ساده(مثل کوکو یا املت یا هر  چیز ساده ای که شکم  را سیر میکند ) دو سه ساعت پای اجاق وقت میگذارم !

یاد زمانی افتادم که تحصیل میکردم .یک اکیپ بزرگ گیاهخواران هم دوره من بودند .  از آن دسته که سر و وضعشان به " هیپی " ها شباهت داشت و پشت آن ظاهر گاه  عجیب غریب قلبهای صاف مخفی شده بود . برایم خیلی جالب بود که بیشتر با  افکارشان آشنا شوم . از قضا یکروز مرا هم دعوت کردند که در پارتی دوستانه شان  شرکت کنم . در این پارتی های متداوم دانشجوئی هر کس خوردنی و نوشیدنی  خودش را بهمراه میآورد و تنها جا و مکان از میزبان است . منهم کوله بارم را جمع  کردم و بطرف آدرسی که در یکی از قدیمیترین خیابانهای شهر است رفتم .

از پله ها و در و دیوار پیدا بود که کمتر از صد سال ندارد و وقتی در به اصطلاح  آپارتمان دست جمعی را برویم باز کردند سالن یک سینما روبرویم ظاهر شد .  یک سینما با پرده عظیم سفید و حدود دویست صندلی ! با تعجب پرسیدم :  برای پارتی سینما کرایه کردید ؟ خندیدند و گفتند : نه ، ما اینجا زندگی میکنیم !

برایم توضیح دادند که این سینما قدیمیست و فقط تعطیلات باز است . تنها یک  اتاق و یک آشپزخانه دارد . آنها اجازه دارند حتی از سالن استفاده کنند به شرطی  که قبل از روزهای اکران همه جا مرتب و تمیز باشد . توی اتاق کوچک پر بود از کمد  و لابلای کمد ها جای خواب و زندگی هر کدام بود دقیقا به بزرگی یک قبر . پنج نفر  توی آن اتاق زندگی میکردند و برای حمام باید به زیر زمین آن ساختمان قدیمی  میرفتند که اغلب آب گرم هم نداشت .

همه آن پنج نفر سوئدی اصیل بودند . متولد کشوری پیشرفته و از خانواده های موفق .  روی میزشان انواع و اقسام غذاهای بدون گوشت و سوپ و مشروبات و غیره (!)  دیده میشد . تمام زندگیشان جز چند کتاب و یک شلوار و دو تیشرت نبود .  من  حتی نمیدیدم کاپشن یا چکمه زمستانی بپوشند . کم خرج زندگی میکردند و گوشت  و بعضی ها حتی لبنیات نمیخوردند و مهم ترین هدفشان حفظ محیط زیست بود .

نمیتوانم مدعی این باشم که از داشتن همه آن چیزهائی که من داشتم و آنها نداشتند  عذاب وجدان داشتم . اما هنوز گاهی با لم دادن روی مبل یا خوردن غذاهای گوشتی  یاد آنها میافتم . یاد هم قطارانم و فلسفه زندگیشان و خودم که حالم بهم میخورد !

 

حرف دل : 

گذر زمان همه چیز را پاک میکند ، چه بخواهیم چه نخواهیم ! گذر زمان  همه چیز  را حل میکند و در پایان چیزی جز تاریکی نیست .در آن تاریکی  گاهی کسی را  پیدا میکنیم و گاهی کسی را گم میکنیم !

نوشته شده توسط افق روشن در ساعت  | لینک  |