وقتی میپرسی حالت چطور است ،دلم میخواهد حقیقت را بگویم . اما انگار سالهاست عادت کرده ام موقع احوالپرسی دروغگوی چیره دستی باشم و بدون کوچکترین مکثی ، همه چیز را خوب و عالی برایت تصویر سازی کنم . من خوبم و هوا خوب است و زندگی بر وفق مراد! مثل همان قدیم تر ها . انگاربا عروسکهای جور واجور و پیراهن سفید پرچین
به تن سرگرمم . شاهزاده هستم و از گوشه ای به گوشه دیگر قصر میسازم . ملالی ندارم جز کمرنگ شدن رژ گونه هایم ، که آنهم با دزدیدن چند گلبرگ ازشمعدانی های مادربزرگ رفع خواهند شد .آینه به دست بگیرم و ساعتها لُپهایم را قرمز کنم و زلفهای پیچ در پیچم را شانه بزنم و دور خودم بچرخم و گیج و منگ روی زمین خوابم ببرد و با صدای تو شادمانه بیدار شوم و ببینم که آمده ای با یک بغل پر از اسباب بازی . مرا بغل کنی و دور خود بگردانی و سالهای سال تو پادشاه باشی و من شاهزاده و آنروزها تمام نشوند .
وقتی میپرسی حالت چطور است دلم نمیخواهد رویاهایمان را خراب کنم .
وقتی میپرسی چه میکنم دلم میخواهد حقیقت را بگویم اما حقیقت مثل رویاهایمان زیبا نیست . حقیقت را نمیشود مثل رویا آنطور که دلت میخواهد زیبا بپرورانی . دلم میخواهد بگویم اینروزها بنفش کمرنگ دوست دارم . مات و مهتابی . اینروزها از هرچه میبینم لذت میبرم انگار هرگز ندیده ام و فرصت دوباره دیدنش را هم ندارم .
اینروزها ازدیدن ستونها و پله های سنگیِ یک عمارت قدیمی وسط شهر ، آنقدر غرق رویا شدم که یادم نیست تا کجاها رفتم .صدای شاد آکاردئونِ ، زن و مرد کولی که وسط میدان میزدند ومیرقصیدند مرا از خود بیخود کرد .
دختر و پسر جوانی غرق در دنیای خود ، توی پیاده رو تانگو میرقصیدند .انگار دخترک را که با پاهای برهنه و دامن کوتاه میرقصید میشناختم .
او هم مثل من غرق رویا بود .
اینروزها باد می وزد و ملالی نیست جز ژولیده شدن موهایم .
پ.ن
نمیدونم چرا از بچگی همیشه عاشق آینه بودم . هنوز هم ولم کنند تمام خانه را پر از آینه های جور واجور میکنم !
