وقتی اینطور مرا میخوانی دلم نمیخواهد جوابی ندهم . دلم نمیخواهد این سکوت سنگین را بشکنم اما باور کن میلی هم برای گفتن نیست . باور کن نه حرفی دارم ، نه آوازی . نه رمقی برای باز گفتن آنچه گذشت ، نه شوری برای دیدن فردا .
نترس . من نه نا امیدم نه افسرده . نه غمگینم نه سرمست . فقط دیگر قدرت دویدن ندارم .
***
انگار تمام تماشاچیها اسم مرا صدا میزنند . صدایشان را بوضوح میشنوم . تنم از آن همه جیغ و سوت مور مور میشود . چند بار نفسم را توی سینه حبس میکنم و پشت خط استارت می ایستم . جای وزنه هائی که ساعتها به ساق پایم بسته شده بود میسوزد . انگار ساعتها توی بتون قدم زده بودم . حالا دویدن لذت پرواز را داشت .انگشتهایم را پشت خط میکارم و آماده پرواز میشوم . با صدای شلیک ،قلبم از جا کنده میشود.
خودم را از زمین میکَنم و با تمام قدرت میدوم . صدا ها تبدیل به جیغ و هلهله میشود . رقیبها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم . قوس دوم را که گذراندم ، خط پایان را میبینم . دیگر خیالم راحت است که هیچ کس به گرد پایم نمیرسد . نفسهایم کوتاه و کوتاهتر و گامهایم بلند و بلند تر میشود . دارم پرواز میکنم . صدا ها کم و کمتر میشود و تنها صدای قلبم را میشنوم . حتی خط پایان محو میشود انگار همه جا را مه گرفته .
با خودم میگویم اگر ، اگر برنده شدم همانجا پشت خط پایان روی زمین مینشینم و زار میزنم . برای همه تمرینات سخت و تاول پاهایم . برای همه دردهائی که کشیدم . برای همه زخمهایم . برای همه کله سحر بیدار شدنها و کم خوابیها . برای همه زیر آفتاب دویدنها ، برای همه انگشتان یخ زده . برای همه زحماتی که کشیدم تا قهرمان شوم . چه لذتی داشت همانجا بنشینم و مثل یک بازنده بد گریه کنم .
از خط پایان که میگذرم ، انگار صدای قلبم فروکش میکند . نفس راحتی میکشم . دلم نمیخواهد مثل فیلمها از سر و کولم بالا بروند و گل بارانم کنند . دلم میخواهد نگاهم را بدزدم تا برنده بودنم را به رخ بازنده ها نکشم .حتی دلم نمیخواهد بدانم بازنده ها هم اندازه من زحمت کشیده اند .
***
به خودم میگویم :
قبول !تو تلاش کردی تو جان کندی . تو دویدی زمانی که همه خواب بودند . تو دویدی وقتی که همه در حال خوردن بودند . تو گرمای آفتاب را به جان خریدی وقتی همه در سایه نوشیدنی میخوردند . تو سرما را به ریه کشیدی وقتی همه کنار گرمای آتش آرمیده بودند . تو سختی را به جان خریدی برای هدفت . تو برنده بودن را آرزو کردی . اما ....
قبول ! تو همه این سختیها را به جان خریدی . اما من کسانی را میشناسم که از تو کمتر میخوابند چون مجبورند . از تو کمتر میخورند چون ندارند . آفتاب سوزان و یخبندان فرقی به حالشان ندارد . من کسانی را میشناسم که با پاهای تاول زده و کتانی پاره از تو بیشتر و بهتر میدوند . کسانی که زندگی را بر دوش دارند و میدوند . کسانی را میشناسم که با بچه و خانه به دوش میدوند . از تو تند تر میدوند .کسی هم آنها را به یاد نمی آورد . خط پایانشان گاه دیوار است وگاه پیدا نیست . هیچ کس هم تشویقشان نمیکند . قهرمان هم نمیشوند . گریه هم نمیکنند !
پ.ن
دلم ...
یک پیانوی قدیمی میخواهد . از آن قدیمی ها که کنج یک عتیقه فروشی خاک خورده باشد و برای خودش داستانی داشته باشد .
دلم ...
روزی یک ساعت دویدن میخواهد . گرفتگیه ریه و درد پاها . دلم خلسه بعد از آن دویدنها را میخواهد و رقص انگشتان تو را روی کلاویه های آن پیانو و تماشای دخترک که با دامن پر چین دور خودش بچرخد .
