
میترسم ! از این روزهائی که عجیب میشوند . از این روزهائی که ثانیه هاشان کم و زیاد میشوند . از این روزهائی که آدمها در آن فرق کرده اند .بیحوصله دست میدهند ، با شتاب ساعت را میگویند و خوابهایشان را برای کسی تعریف نمیکنند.
میترسم ! از خوابهای آشفته ای که میبینم .از چشمهائی که دروغ میگویند . از دستهائی که چاقو بهم تعارف میکنند و از پاهائی که روی شعرها راه میروند .از خواب که میپرم هم میترسم . از تعبیر خوابهایم !
من فکر میکنم . وقتی روی صندلی نشسته ام و پاهایم را تکان میدهم . وقتی چهار زانو نشسته ام و با ریشه فرشها بازی میکنم . وقتی با خودکارم کاغذها را خط خطی میکنم . من نگرانم . نگرانِ نامه هائی که برمیگردند .نگاههائی که گم میشوند و عابرانی که عبور ما را مثل هوای اطرافشان، احساس نمیکنند .
نگران آدمهائی که غصه هایشان را دور از چشم ما دور میریزند و حرفهای ناتمامشان را مثل یک بلیط پاره میکنند و وقتی میپرسم میخندند و چیزی نمیگویند .
نگران آدمهائی که نمیدانند چقدر دوستشان داریم . من فکر میکنم اگر نتوانیم حرفهایمان را راحت بگوئیم ، اگر نتوانیم از ترسها و نگرانیهایمان بگوئیم ، اگر خیلی جدّی باشیم و از حرفهای همیشگی حرف بزنیم ، از هم دور میشویم .خودمان را از یاد میبریم و یکنواخت میشویم .آنوقت حس هایمان را فراموش میکنیم و برگهای دفتر خاطراتمان سفید می مانند. مثل بازیِ قایم موشک است . با درختها ، در یک جنگل ، کجا باید چشم گذاشت ؟
ما نمیتوانیم از هم فرار کنیم . نمیتوانیم جیبهایمان را پر از حرفهائی کنیم که بی دلیل به رازهای بزرگ تبدیل میشوند . ما نمیتوانیم ترسهایمان را از نگاههایمان بدزدیم و نگرانیهایمان را از صدایمان جدا کنیم و فکرهایمان را از پاهایمان بگیریم .
من از همه چیز مینویسم .برای آنکه نمیخواهم خودم را پنهان کنم ، یا تو را نادیده بگیرم .
ما با هم بدنبال آدمها میگردیم . ردّ پایشان را از انگشتهای جوهری میپرسیم . حرفهایشان را از زیر درختها جمع میکنیم و نگرانیها ، تنهائیها و خوابهایشان را که برای کسی تعریف نمیکنند ، پیدا میکنیم .
ما هنوز آنقدرها جدّی نشده ایم که نتوانیم بدویم . از روی توده ها بپریم و از زیر پلها رد شویم . ما همه را پیدا میکنیم . کجا باید چشم گذاشت ؟
پ.ن(۱)
بین کلی خرت و پرت قدیمی چند تا دفترچه کهنه پیدا کردم ، پر از روزنگارهای نوجوانیم . برای نوجوانی که اونروزها حرف دلش رو اینطور مینوشت و لبریز از آرزوهای بی انتها بود دلم تنگ شده .لای هر ورق خودم رو میدیدم که گوشه ای نشستم ساکت و تنها . لابلای حرفها نقاشی میکنم و شعر مینویسم و خیال میبافم . بعد دو ورق رو انتخاب میکنم ، روی تکه کاغذی آرزوهامو مینویسم و لای اون دو ورق میگذارم . لبه صفحه ها رو به هم میچسبونم تا آرزوهام گم نشند و با خودم عهد میبندم هرگز لای اون دو ورق رو باز نکنم .
( هوس کردم آرزوهامو ببینم . نمیدونم الان وقتشه یا باید صبر کنم تا بزرگتر بشم ؟)
پ.ن (۲)
از لطف و محبت همه شما که نگران حال پدرم بودید ممنونم . حالش خوبه ، منهم خوبم .
