<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>افـــــــــق روشـــــــن</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Sep 2009 22:51:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;                &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i28.tinypic.com/120tdhx.jpg&quot;&gt;  
&lt;P&gt;تمام روز باران باریده . انگار دوش آب به شیشه پنجره گرفته اند . دماغم درد می‌کند به گمانم سینوس‌هایم چرکی شده . آنقدر عطسه کرده‌ام که تمام صورتم در حال مفجر شدن است . به جای بینی‌ از چشمم آب میریزد . گوشم میخارد . هزار بار با گوش پاک کن به جانش افتادم بهتر نشد که بد تر هم شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ میزنم به بهداری : الو سلام من سرما خورده ام !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_: تب داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: بله خیلی‌ زیاد ، گمان می‌کنم آنفولانزای خوکی گرفته باشم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_: برای امروز وقت نداریم ، ساعت پنج و نیم اورژانس باز است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۵ شده . وارد که میشوم کسی‌ نیست بجز یک نفر که حدس میزنم ایرانی‌ باشد .&lt;SPAN dir=rtl&gt;شماره بر میدارم و روی اولین جای خالی‌ کنار در مینشینم. صدای ترق تروق کفش پاشنه بلندی که توی آن هوای بارانی پوشیده توی سالن می‌پیچد. سرم را توی یقه فرو می‌کنم و چشمهایم را می‌بندم . هر از گاهی پرستارها آرام و بی‌ سرو صدا از اتاقی‌ به اتاق دیگر میروند . زن با آن پاشنه کفشها انگار روی اعصابم رژه میرود و مدام به بهانهٔ برداشتن روزنامه ، انداختن کاغذ در سطل اشغال و ... از این سوی سالن به سوی دیگر میرود . مطمئن میشوم از صدای ترق تروق کفش قرمزش لذت فراوان میبرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم در هی‌ باز و بسته میشود و به تعداد مریضها اضافه میشود . هر کدام می‌آیند و بدون سرو صدا گوشه ای مینشینند تا نوبتشان شود. در این مابین یک جفت کفش پاشنه بلند دیگر هم وارد میشود . چشمهایم را نیمه باز می‌کنم. موهای اطو کشیده اش باران خورده . از همان بدو ورود بدون توجه به بقیه که شماره به دست نشسته اند وارد راهرو میشود تک تک درها را میزند و در مورد بخش اورژانس سوال می‌کند . جوابش را که گرفت بر میگردد کنار بقیه شماره ای بر می‌دارد . همانطور که از چترش آب  میچکد چترش را روی مبل راحتی‌ می‌گذرد . کفش‌هایش را در میاورد و چند بالش کوچک را روی هم میچیند ، و پاهایش را روی مبل می‌گذارد و مشغول مجله خواندان میشود .&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;انگار منتظر است خدمتکاری بیاید و برایش چای یا قهوه سرو کند . تلفنش زنگ میزند . کلمات فارسی‌ و لغت‌های خارجی‌ را مخلوط می‌کند ، خارجی‌‌ها را بلند می‌گوید و فارسی‌‌ها را آهسته . از خودم خجالت می‌کشم و چشمهایم را می‌بندم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن اولی‌ هنوز در حال رفت و آمد است دومی‌ هم می‌خواهد طوری وانمود کند که از دماغ فیل افتاده و به کسی‌ اهمیت نمیدهد . در همین مابین در باز میشود . زن دومی‌ از جایش نیم خیز میشود و دستی‌ به موهای اوتو کشیدهٔ باران خورده که با کش پشت سر گره زده بود میکشد . با یک حرکت می‌نشیند کش را از موهایش باز می‌کند و موها را پخش می‌کند . انگار که برق ۲۲۰ ولت به کله اش وصل کرده باشند . نگاهش بطرف در است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن اولی‌ هم دستی‌ به سرو رویش میکشد و خرامان خرامان به سمتی‌ دیگر میرود . برای لحظه صدای ترق  تروق کفش‌هایش قطع میشود . با کنجکاوی به طرف در بر می‌گردم. مرد جوانی با موهای صاف و سیاه باران خورده در حالی‌ که بارانی بلندش را روی دست آویزان کرده و کت و شلوار مرتبی به تن دارد وارد میشود . و با لبخندی بر لب بطرف کریدر میرود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن شمارهٔ یک و دو با نگاه او را دنبال میکنند و شاید در دل‌ می‌گویند  عجب دکتره خوش تیپپی ، حتما ایرانی‌ هم هست  !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریضها یکی‌ پس از دیگری وارد میشوند و دیگر جای نشستن هم نیست . پیر زنها به زور جایی‌ برای نشستن  پیدا میکنند و بچه ها روی زمین نشسته اند، اما خانم شمارهٔ دو به همان راحتی‌ روی مبل اختصاصی لم داده و مشغول صحبت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;در حالی‌ که چشمهایم را بسته‌ام به هرچه آدم بی‌ فرهنگ لعنت میفرستم . هنوز لعنت هایم تمام نشده که از انتهای کریدر صدای سوت زدن به گوش می‌رسد . کسی‌ با سوت آهنگی را میخواند و گاهی هم چیزهایی‌ زمزمه میکرد. چند نفری مثل من با کنجکاوی به هم نگاه میکنند . توی آن سکوت و انتظار توقع هرچیزی میرفت الا سوت ! آن هم در سالن ساکت بیمارستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای سطل زبالهٔ چرخ دار و کشیده شدن جارو از ته کریدر و سوت زدن قاطی‌ میشود و چند دقیقه بعد همان آقای خوش تیپ از لابلای جمعیت ردّ میشود با پرستارها خوش و بش می‌کند و به سوت زدنش ادامه میدهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قیافهٔ دو زن را که میبینم خنده‌ام می‌گیرد .ساعت ۵ و نیم شده . پرستارها شروع به کار میکنند .چند دقیقه بعد کسی‌ اسمم را صدا می‌کند . آنقدر صحیح و شمرده که انگار یک هموطن است . سرم را بر میگردانم . خانوم دکتری که یک روسری کوچک و زیبا بر سر دارد منتظرم ایستاده . با لبخند سلام می‌کند .&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت از اینکه نفر اول باشم آنقدر خوشحال نشده بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ ن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; گاهی دلم فقط می‌خواهد از آن چیز‌هایی‌ که بدم میاید بگویم ،تلخ و بی‌ احساس !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 22:51:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برنده بد ... بازنده خوب</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;                &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/14148ba.jpg&quot; align=textTop border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی اینطور مرا میخوانی دلم نمیخواهد جوابی ندهم . دلم نمیخواهد این سکوت سنگین را  بشکنم اما باور کن میلی هم برای گفتن نیست . باور کن نه حرفی دارم ، نه آوازی . نه رمقی  برای باز گفتن آنچه گذشت ، نه شوری برای دیدن فردا .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نترس . من نه نا امیدم نه افسرده . نه غمگینم نه سرمست  . فقط دیگر قدرت دویدن ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                                                           *** &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انگار تمام تماشاچیها اسم مرا صدا میزنند . صدایشان را بوضوح میشنوم . تنم از آن همه جیغ  و سوت مور مور میشود . چند بار نفسم را توی سینه حبس میکنم و پشت خط استارت  می ایستم . جای وزنه هائی که ساعتها به ساق پایم بسته شده بود میسوزد . انگار ساعتها  توی بتون قدم زده بودم . حالا دویدن لذت پرواز را داشت .انگشتهایم را پشت خط میکارم و آماده پرواز میشوم . با صدای شلیک ،قلبم از جا کنده میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودم را از زمین میکَنم و با تمام قدرت میدوم . صدا ها تبدیل به جیغ و هلهله میشود . رقیبها را  یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم . قوس دوم را که گذراندم ، خط پایان را میبینم . دیگر خیالم  راحت است که هیچ کس به گرد پایم نمیرسد . نفسهایم کوتاه و کوتاهتر و گامهایم بلند و بلند تر  میشود . دارم پرواز میکنم . صدا ها کم و کمتر میشود و تنها صدای قلبم را میشنوم . حتی خط  پایان محو میشود انگار همه جا را مه گرفته . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با خودم میگویم اگر ، اگر برنده شدم همانجا پشت خط پایان روی زمین مینشینم و زار میزنم .  برای همه تمرینات سخت و تاول پاهایم . برای همه دردهائی که کشیدم . برای همه زخمهایم .  برای همه کله سحر بیدار شدنها و کم خوابیها . برای همه زیر آفتاب دویدنها ، برای همه انگشتان  یخ زده . برای همه زحماتی که کشیدم تا قهرمان شوم . چه لذتی داشت همانجا بنشینم و مثل  یک بازنده بد گریه کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از خط پایان که میگذرم ، انگار صدای قلبم فروکش میکند . نفس راحتی میکشم . دلم نمیخواهد  مثل فیلمها از سر و کولم بالا بروند و گل بارانم کنند . دلم میخواهد نگاهم را بدزدم تا برنده بودنم  را به رخ بازنده ها نکشم .حتی دلم نمیخواهد بدانم بازنده ها هم اندازه من زحمت کشیده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                                                          *** &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به خودم میگویم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قبول !تو تلاش کردی تو جان کندی . تو دویدی زمانی که همه خواب بودند . تو دویدی وقتی که همه  در حال خوردن بودند . تو گرمای آفتاب را به جان خریدی وقتی همه در سایه نوشیدنی میخوردند .  تو سرما را به ریه کشیدی وقتی همه کنار گرمای آتش آرمیده بودند . تو سختی را به جان خریدی  برای هدفت . تو برنده بودن را آرزو کردی . اما .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قبول ! تو همه این سختیها را به جان خریدی . اما من کسانی را میشناسم که از تو کمتر میخوابند  چون مجبورند . از تو کمتر میخورند چون ندارند . آفتاب سوزان و یخبندان فرقی به حالشان ندارد .  من کسانی را میشناسم که با پاهای تاول زده و کتانی پاره از تو بیشتر و بهتر میدوند . کسانی که  زندگی را بر دوش دارند و میدوند . کسانی را میشناسم که با بچه و خانه به دوش میدوند . از تو تند  تر میدوند .کسی هم آنها را به یاد نمی آورد . خط پایانشان گاه دیوار است وگاه پیدا نیست . هیچ  کس هم تشویقشان نمیکند . قهرمان هم نمیشوند . گریه هم نمیکنند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پ.ن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;یک پیانوی قدیمی میخواهد . از آن قدیمی ها که کنج یک عتیقه فروشی خاک خورده باشد و  برای خودش داستانی داشته باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;روزی یک ساعت دویدن میخواهد . گرفتگیه ریه و درد پاها . دلم خلسه بعد از آن دویدنها را  میخواهد و رقص انگشتان تو را روی کلاویه های آن پیانو و تماشای دخترک که با دامن پر چین  دور خودش بچرخد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#009900&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 21:39:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویاهایمان</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 469px; HEIGHT: 296px&quot; height=343 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/30c3dop.jpg&quot; width=469 align=textTop border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی میپرسی حالت چطور است ،دلم میخواهد حقیقت را بگویم . اما انگار سالهاست  عادت کرده ام موقع احوالپرسی دروغگوی چیره دستی باشم و بدون کوچکترین مکثی ،  همه چیز را خوب و عالی برایت تصویر سازی کنم . من خوبم و هوا خوب است و زندگی بر وفق مراد! مثل همان قدیم تر ها . انگاربا عروسکهای جور واجور و پیراهن سفید پرچین &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به تن سرگرمم . شاهزاده هستم و از گوشه ای به گوشه دیگر قصر  میسازم . ملالی  ندارم جز کمرنگ شدن رژ گونه هایم ، که آنهم با  دزدیدن چند گلبرگ ازشمعدانی های  مادربزرگ رفع خواهند شد .آینه به دست بگیرم  و ساعتها لُپهایم را قرمز کنم و زلفهای  پیچ در پیچم را شانه بزنم و دور خودم بچرخم  و گیج و منگ روی زمین خوابم ببرد و با صدای  تو شادمانه بیدار شوم و ببینم که آمده ای  با یک بغل پر از اسباب بازی . مرا بغل کنی و  دور خود بگردانی و سالهای سال تو پادشاه باشی و من شاهزاده و آنروزها تمام نشوند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی میپرسی حالت چطور است دلم  نمیخواهد رویاهایمان را خراب کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی میپرسی چه میکنم دلم میخواهد حقیقت را بگویم اما حقیقت مثل رویاهایمان  زیبا نیست . حقیقت را نمیشود مثل رویا آنطور که دلت میخواهد زیبا بپرورانی . دلم  میخواهد بگویم اینروزها بنفش کمرنگ دوست دارم . مات و مهتابی . اینروزها از  هرچه  میبینم لذت میبرم انگار هرگز ندیده ام و فرصت دوباره دیدنش را هم ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینروزها ازدیدن ستونها و پله های سنگیِ یک عمارت قدیمی وسط شهر ، آنقدر غرق   رویا شدم که یادم  نیست تا کجاها رفتم .صدای شاد آکاردئونِ ، زن و مرد کولی که وسط   میدان میزدند ومیرقصیدند مرا از خود بیخود کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دختر و پسر جوانی غرق در دنیای خود ، توی پیاده رو  تانگو میرقصیدند .انگار دخترک  را که با پاهای برهنه و دامن کوتاه میرقصید میشناختم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;او هم مثل من غرق رویا بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینروزها باد می وزد و ملالی نیست جز ژولیده شدن موهایم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نمیدونم چرا از بچگی همیشه عاشق آینه بودم . هنوز هم ولم کنند تمام خانه را پر  از آینه های جور واجور میکنم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 21:50:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفهای خودمانی</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;        &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/25rz2ae.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میترسم ! از این روزهائی که عجیب میشوند . از این روزهائی که ثانیه هاشان کم و زیاد  میشوند . از این روزهائی که آدمها در آن فرق کرده اند .بیحوصله دست میدهند ، با شتاب  ساعت را میگویند و خوابهایشان را برای کسی تعریف نمیکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میترسم ! از خوابهای آشفته ای که میبینم .از چشمهائی که دروغ میگویند . از دستهائی  که چاقو بهم تعارف میکنند و از پاهائی که روی شعرها راه میروند .از خواب که میپرم هم  میترسم . از تعبیر خوابهایم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من فکر میکنم . وقتی روی صندلی نشسته ام و پاهایم را تکان میدهم . وقتی چهار زانو  نشسته ام و با ریشه فرشها بازی میکنم . وقتی با خودکارم کاغذها را خط خطی میکنم .  من نگرانم . نگرانِ نامه هائی که برمیگردند .نگاههائی که گم میشوند و عابرانی که عبور  ما را مثل هوای اطرافشان، احساس نمیکنند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نگران آدمهائی که غصه هایشان را دور از چشم ما دور میریزند و حرفهای ناتمامشان را  مثل یک بلیط پاره میکنند و وقتی میپرسم میخندند و چیزی نمیگویند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نگران آدمهائی که نمیدانند چقدر دوستشان داریم . من فکر میکنم اگر نتوانیم حرفهایمان  را راحت بگوئیم ، اگر نتوانیم از ترسها و نگرانیهایمان بگوئیم ، اگر خیلی جدّی باشیم و از  حرفهای همیشگی حرف بزنیم ، از هم دور میشویم .خودمان را از یاد میبریم و یکنواخت  میشویم .آنوقت حس هایمان را فراموش میکنیم و برگهای دفتر خاطراتمان سفید می مانند. مثل بازیِ قایم موشک است . با درختها ، در یک جنگل ، کجا باید چشم گذاشت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما نمیتوانیم از هم فرار کنیم . نمیتوانیم جیبهایمان را پر از حرفهائی کنیم که بی دلیل به  رازهای بزرگ تبدیل میشوند . ما نمیتوانیم ترسهایمان را از نگاههایمان بدزدیم و نگرانیهایمان  را از صدایمان جدا کنیم و فکرهایمان را از پاهایمان بگیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من از همه چیز مینویسم .برای آنکه نمیخواهم خودم را پنهان کنم ، یا تو را نادیده بگیرم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما با هم بدنبال آدمها میگردیم . ردّ پایشان را از انگشتهای جوهری میپرسیم . حرفهایشان  را از زیر درختها جمع میکنیم و نگرانیها ، تنهائیها و خوابهایشان را که برای کسی تعریف  نمیکنند ، پیدا میکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما هنوز آنقدرها جدّی نشده ایم که نتوانیم بدویم . از روی توده ها بپریم و از زیر پلها رد  شویم . ما همه را پیدا میکنیم . کجا باید چشم گذاشت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;پ.ن(۱)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بین کلی خرت و پرت قدیمی چند تا دفترچه کهنه پیدا کردم ، پر از روزنگارهای نوجوانیم .  برای نوجوانی که اونروزها حرف دلش رو اینطور مینوشت و لبریز از آرزوهای بی انتها بود  دلم تنگ شده .لای هر ورق خودم رو میدیدم که گوشه ای نشستم ساکت و تنها . لابلای  حرفها نقاشی میکنم و شعر مینویسم و خیال میبافم . بعد دو ورق رو انتخاب میکنم ، روی  تکه کاغذی آرزوهامو مینویسم و لای اون دو ورق میگذارم . لبه صفحه ها رو به هم میچسبونم  تا آرزوهام گم نشند و با خودم عهد میبندم هرگز لای اون دو ورق رو باز نکنم .&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;
&lt;P align=right&gt;( هوس کردم آرزوهامو ببینم . نمیدونم الان وقتشه یا باید صبر کنم تا بزرگتر بشم ؟)&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;پ.ن (۲)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از لطف و محبت همه شما که نگران حال پدرم بودید ممنونم . حالش خوبه ، منهم خوبم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 May 2009 21:35:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم برات تنگ شده جونم !</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 442px; HEIGHT: 358px&quot; height=358 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/30dkrhk.jpg&quot; width=505 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم میخواهد یکبار دیگرکنــارت چهارزانو بنشینم و همه حرفهائی که توی دلـــم انبار  شده بگویم . بگویم که چقدر از شیار گوشه چشمانت خوشم می آید و چقدر حرف  نگفته در چشمانت خواندم . دلم میخواهد سکوت کنی و نگاهم کنی و من حرفهایم  را بزنم .دلم میخواهد از آنروز برایت بگویم که مرا جلو هنرستان پیاده کردی و من با  عجله پیاده شدم و از لای میله های بیمارستان گل سرخی چیدم و به تو دادم .  چشمانت برقی زد و گفتی : گل باشی ولی عمر گل نداشته باشی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم میخواهد برایت از آنروزی بگویم که دستم را از پنجره بیرون برده بودم تا خداحافظی  کنم . تو دستهایم را ول نمیکردی و دنبال ماشین میدویدی . هربار به آنروز فکر میکنم  قلبم میگیرد . کاش دستهایم را ول نمیکردی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم میخواهد از همه آنروزهائی که پول را بین مشتهایت مخفی میکردی تا من نبینیم  و بچه های فقیر، شاد و پر سر و صدا دنبالمان میدویدند ، بگویم . از همه سخاوتی که  داشتی و فکر میکردی من نمیفهمم و از همه بی کس شدنت ... دلم میخواهد بگویم  میدانم چقدر تنهائی و میدانم لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم میخواهد بگویم که بهترین خاطره ام با تو همان شبی ست که دست دور بازوانت  انداختم و تمام شهر را قدم زدیم . همه آن کوچه و خیابانهائی که از آن خاطره داشتی .  دلم میخواهد از آن بعد از ظهر پائیزی بگویم که گفتی کنارت بنشینم . کتاب را باز کردی  و بلند خواندی :میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه راه است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد .نگران نباش !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرت را روی پاهایم گذاشتی و خوابت برد . میدانم اینرا هم یادت نیست . میدانم که  شاید هیچکدام اینروزها یادت نباشد .میدانم که شاید مرا هم به جا نیاوری اما این  آرزوی من است که یکبار دیگر چهارزانو  کنارت بنشینم و حرفهای نگفته ام را بگویم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; ( مدتی نخواهم بود . این به معنای خداحافظی نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;حال پدرم خوب نیست و من حرفهای نگفته زیاد دارم . به امید دیدار ! )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 22:57:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>The Pianist</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;    &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/iqy8g1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کنسرو خیارشوری که در خرابه پیدا کرده بود را هنوز نتوانسته باز کند . کنار شومینه  میله و خاک انداز آهنی را بر میدارد تا آنرا باز کند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با ضربه هائی که میزند قوطی کنسرو از لبه شومینه به زمین می افتد .آب کنسرو روی  زمین میریزد . با نگاه قوطی کنسرو را دنبال میکند که تا کنار پله ها رفته ... چشمش  به چکمه ها و بعد افسر آلمانی میافتد که با تعجب ایستاده و نگاهش میکند. خشکش  میزند .افسر آلمانی میپرسد : اینجا چه میکنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ـ ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;: کی هستی ؟ میفهمی چی میگم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ـ بله !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;:چه میکنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ـ داشتم ... سعی میکردم که کنسرو رو باز کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;: اینجا زندگی میکنی ؟ اینجا کار میکنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ـ نه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;: چه کاره هستی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من ...( میخواست بگوید پیانیست هستم ) من پیانیست بودم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;افسر آلمانی نگاهی به سراپای مرد ژنده پوش می اندازد :پیانیست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بطرف اتاق مجاور میرود و با سر اشاره میکند و میگوید : بیا ... چیزی اجرا کن ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خم میشود و کنسرو را از زمین برمیدارد و به دنبال افسر آلمانی وارد اتاق میشود . کنسرو را روی لبه پیانو میگذارد . افسر آلمانی بالای سرش ایستاده . دستهای نحیف  و سردش را به هم گره میکند . نگاهی به کنسرو می اندازد و انگشتهای چرکینش را  روی کلاویه ها میگذارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هزار دلیل بارها از دیدن این فیلم طفره رفتم . سالهاست که حرکت دوربین و بازی  هنرپیشه ها و همه چیز را آنقدر زیر نظر میگیرم که دیگر از دیدن فیلم  لذت نمیبرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RkUVb1AJbSM&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;این صحنه &lt;/A&gt;اشکم را در آورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حرف دل :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بعد از مدتها فکر کردن دلیل گریه ام رو فهمیدم . به حال خودم و همه اونهائی که  از &quot; اصل خویش &quot; دور افتادند گریه کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;( &lt;FONT color=#cc0000&gt;و &quot; هانسل&quot; به &quot; گِرِتل&quot; گفت : خرده های نان را روی زمین میریزیم تا هنگام بازگشت  &quot; راه خانه &quot; را پیدا کنیم . وحشتناک است اگر گم شویم ! )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گاهی نه جنگل خوفناک سر راهمان است و نه تکه نانهایمان را پرنده ها میخورند ...  گم میشویم .وقتی که گم میشویم دو راه داریم ، یا تلاش کنیم کسی که بوده ایم را  پیدا کنیم ، یا بگذاریم همانطور گم بماند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 23:16:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر </title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 464px; HEIGHT: 269px&quot; height=308 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/30w2xq0.jpg&quot; width=464 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از بچگی توی خونه پدربزرگ پدریم &quot; &lt;A href=&quot;http://kh0rshid.blogfa.com/8707.aspx&quot; target=_blank&gt;پهلوان&lt;/A&gt; &quot; بزرگ شدم . من تنها بچه ای بودم که تــــــــوی  همون خونه بدنیا اومدم . یه خونه قدیمی توی یـــــک کوچه قدیمی . از اون خونه ها که ایوون  سرتاسری و ستونهای چوبی داشت و فاصله ایون و حیاط به اندازه یـــــک پله بود . دور تا دور  حیاط اصلی اتاق های جداگانه بود و توی اون اتاقهای کوچیک مستاجرهای جور واجور زندگی  میکردند . سمت دیگه حیاط هم یه باغ بزرگ بود پر از درختهای انار و انجیر و هلو . از سمت  باغ یه شاخه پر از بار انگور میومد و شکل یه طاق سبز روی حیاط اصلی سایه مینداخـــــت .  روزها زنهای خونه توی حیاط فرش پهن میکردند و هر کسی مشغول کاری میشد . یکــــــی  سبزی پاک میکرد ، یکی پیاز سرخ میکرد ، دو نفر ترشی درست میکردند ، دو نفر کنار حوض  ظرف میشستند و ما بچه ها هم دنبال بازی وشیطنتهای خودمون بودیم .شب بعد از شام  همه زنها دور حوض ظرف میشستند و پچ پچ میکردند . مردها هم روی  ایوون لم میدادند و  پاسور بازی میکردند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یکی از مستاجر ها پسری همسن و سال من داشت که  آزار و اذیتش سرگرمیه من  بود .  از قطار برقی میترسید و من هم مرض داشتم با قطار دنبالش کنم و وقتی که با  جیغ بنفش  مادرشو صدا میکرد بخندم .  زنهای خونه اسمش را &quot; آقای هالو &quot; گذاشتند که گمان میکنم آن زمانها اســـــم یـــــکی از  شخصیتهای سریال تلویزیونی بود . طفلک پدر مادرش هم چون نا سلامتی من نوه صاحب  خونه بودم چیزی بهم نمیگفتند و اشک آقای هالو رو در آوردن شده بود سرگرمیـــــه من . از  اونطرف نه توی خونه نه توی کوچه بچه ای نبود که حریف من باشه . پسر و دختر ازم حرف  شنوی داشتند اگه هم کسی جرات میکرد چیزی بهم بگه وسط کوچه مینشستم و اونقدر  جیغ میزدم تا کسی به دادم برسه و اغلب هم &quot; پهلوان &quot; در حالی که عصای چوبیش رو توی  هوا تکون میداد از راه میرسید و همه مثل موش جیم میشدند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه که من با تکیه به بازوهای آهنین پهلوان برای خودم سلطنت میکردم . اغلب پسرهای  کوچه با سر و کله خونین و گریه میرفتند خونه و چند دقیقه بعد هم مادرهاشون جلوی درخونه  صف میکشیدند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;طفلک مادرم که از دست من کلافه بود و هر دفعه سعی میکرد با معذرت خواهـــــی  ماجرا رو  ماست مالی کنه .۴ـ۵ ساله بودم  که با سنگ پیشونیه پسر همسایه &quot; اسی &quot;رو شکوندم  و خون راه افتاده. مادرش در حالی که شیون میکرد گفت : اگه میزدی چشمش رو کور میکردی  جواب پدرش رو چی میدادم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در حالی که دست پهلوان توی دستم بود گفتم : اتفاقاٌ میخواستم بزنم به چشمش ،  تازه  کور هم بشه یه چشم دیگه داره . یادمه زن همسایه چنان نگاهم کرد که انگار  میخواست  بگیره خفه ام بکنه . که پهلوان پا پیش گذاشت و ماجرا ختم به خیر شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&quot; اسی &quot;  چند سالی بزرگتر بود و این براش اُفـــــت داشت که از من کتک خورده اونـــــهم با  اون همه بخیه توی پیشونیش . اونقدر جنگ و کتکاری ادامه پیدا کرد که خونوادشون از محله  ما رفتند .سالها اومد و رفت تا عروسی بهترین دوستم شد و روز عروسی وقتی خواســـــت  همسرش رو که تا اونروز ندیده بودم معرفی بکنه با شنیدن اسم &quot; اسی &quot; خنده ام گرفـــــت .  نگاهم روی پیشانیه آقای داماد بود و وقتی خودم را معرفی کردم دستی به پیشانیش کشید   و گفت : ما انگار قبلاٌ همسایه بودیم نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در حالی که میخندیدم گفتم : خوشحالم که ضربه اونقدر کاری بوده که بعد از این همه سال  فراموش نکردی ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یادش بخیر !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سالهای سال توی اون باغ بزرگ و لابلای آدمهای جورواجور بچگی کردم . دو تا پسر دانشجو  مستاجر ما بودند به اسم &quot; احسان &quot; و &quot; محسن &quot; . یادمه برای بازی میرفتم توی اتاقشون  و با خودکارها و خمیردندون در و دیوارو نقاشی میکردم . اونها هم چیـــــزی بهم نمیـــــگفتند .  صدای مادربزرگ که نمی اومد میفهمیدم داره نماز میخونه . میرفتم کنارش مینشـــــستم و  عطر سجاده توی مشامم میپیچید . کیسه کوچک خوش عطری داشت که میگفت خـــــاک  کربلاست و خیلی دوست داشتم بدونم خاک اونجا چه رنگیه . از سر و کولـــــش بالا میرفتم  تا نمازش رو تموم کنه و بریم سراغ کمد قدیمیش . یکروز لابلای انگشتـــــر ها و سکه هاش  دو تا سکه سیاه در آورد و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این خونه رو من و پدر بزرگت با دستهای خودمون ساختیم . وقتی &quot; پی &quot;( زیر بنا ) خونه رو  میکندیم این سکه ها رو پیدا کردیم که مشت مشت با هر ضربه کلنگ میریخت زیر پـــــامون .  بقیه رو عموهات کش رفتند این دو تا برام مونده . میدمش به تو به شرطـــــی که به کسی  نشون ندی ! پرسیدم : مگه اینا چی اند ؟ مادربزرگ آهسته گفت : زیر خاکی !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سکه ها را خیلی دوست داشتم . انگار گنج بزرگی رو بهم داده باشند . روی یکـــــی  طرح  گوزن شاخدار بود و روی دیگری عکس شمشیر و با خط ناخوانا چیزهائی پشتشان نوشته  شده بود .یه شب سکه هامو به احسان و محسن نشون دادم . با دقت به سکـــــه ها نگاه  کردند و گفتند :آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی بیفته رو مخفی میکنند  اینها خیلی قدیمیه . گفتم : یعنی چقدر ؟ گفت : مثلاٌ صـــــد سال  اما اگه  بهم قرض بدی  میرم برات میپرسم . گفتم : قول بده به معلمت نگی مال مادربزرگه .  مادربزرگ گفته  اگه  کسی بفهمه خونمونو ازمون میگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خندید و قول داد و سکه ها را توی کمد سبز رنگ آهنی توی جعبه یک جفت کفش سیاه  گذاشت که انگار هرگز نپوشیده بود  . با دیدن کفشها فضولی ام گل کرد و گفتم : اون کفشا تازه ست ؟ چرا نمیپوشی به اون  قشنگی ؟ کتونیت پاره شده من فکر کردم کفش نداری . هر دو خندیدند و محسن گفت :  گذاشتم واسه عروسیم بپوشم !  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از خنده هایشان خندیدم و چیزی دستگیرم نشد ، اما تصمیم گرفتـــــم برای آینده  خودم زیر خاکی درست کنم . کلی زیور آلات  و جای کلیدی و حتی خرت و پرتی که نمیخواستم  دست کسی بیفته رو توی باغ چال  میکردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقتی بود که مادرم اجازه نمیداد از خونه بیرون برم و منهم ســـــر در نمیاوردم &quot; کوچه  شلوغه &quot; یعنی چی . چند وقتی بود که پهلوان سر کار نمیرفت و عصرها رادیو اسرائیـــــل  رو بلند میکرد و آلبوم عکسهای عروسی شاه رو ورق میزد . هر دفعه که آلبوم وسط میومد  من از شوغ دیدن شهبانو با اون لباس بلندش و تاجش بالا پائین میپریدم و داد میزدم : من  میخوام مثل شهبانو بشم . پهلوان هی میخندید و میگفت عجله نکن میشی . میدیدم که  نگاه پهلوان به عکسها غمگین شده . منهم چیزی نمیگفتم . شبهـــــا صدای فریاد و گاهی  تیر اندازی توی فضا میپیچید . میشنیدم نیمه شب کسی پاورچین از حیاط رد میشد و در  کوچه رو باز میگذاشت . دلهره عجیبی دنیای بی دغدغه کودکیم رو تیره میکرد . تا اونشب  که از توی کوچه کسی پدرمو صدا زد . در بشدت باز شد . کسی رو توی حیاط میکشیدند . مادرم گریه میکرد . زنها خون سیاهی رو که روی سنگها میپاشید رو خاک میریختند و همه  بیصدا گریه میکردند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چراغ اتاق پهلوان روشن شد . نفسها حبس شد . زنها و مردها توی اتاقی جمع شده بودند  و با ترس حیاط را نگاه میکردند .  صدای عصا زدن پهلوان خبر میداد که کجا میرود . همه جا تاریک بود . از بیرون صدای فریاد  میومد . صدای پهلوان توی گوشم پیچید :  ماشینو بردارید برسونیدش بیمارستان ... اینجوری تلف میشه !هر کسی چیزی زمزمه کرد . محسن  تیر خورده بود. میشنیدم که مادربزرگ ادویه و  چیزهائی را مخلوط کرد و داد تا روی زخمش بگذارند .  پهلوان روی ایوان پیپش را روشن کرد و گفت : دس رو دس بزارید تا چند ساعت دیگه  تموم میکنه . تیر به چونه اش خورده و از گردنش ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همون شد که پهلوان گفت . صبح بی سر و صدا ملافه سفیدی دورش پیچیدند و احسان  هم همراهش رفت . حتی بعد از آن نیامد وسائل و کتابهایش را ببرد . خودکارها و خمیر دندانهایش را هم نبرد . پهلوان سالهای سال آن اتاق را دست نزد و به هیچ کس اجاره  هم نداد . شاید ده سالی به همان شکل ماند تا خواستند سقف خانه را تعمیر کنند که  مرا صدا زد و خواست تمام وسائل احسان و محسن را توی انبار بگذارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همه جا پر از خاک بود . دمپائی و کتابها و ملافه . سقف اتاق هم مقوائی بود . نمیدانم  چرا رفتم روی صندلی و مقوای سقف را کندم . یک مشت اعلامیه و کتاب که برگهایش  شکننده و تیره شده بود روی سرم ریخت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یاد حرف محسن افتادم که میگفت : آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی  بیفته رومخفی میکنند .تمام کاغذها و کتابها را توی کمد آهنی سبز رنگشان گذاشتم و  تازه آنجا بود که یاد سکه های زیر خاکی ام افتادم . جعبه کفشهای محسن که با خنده  گفته بود کفشهای عروسیش هستند رو برداشتم . جفت سکه هام دست نخورده زیرِ کفی  بود .تمام وسائل احسان و محسن حدود ۲۰ سالی مثل امانت توی انبار خانه پهلوان  باقی  موندند.شنیدم که احسان چند سال پیش با کلی زحمت آدرس خانه پهلوان را پیدا کرد . اما دیگر نه از آن خانه با صفا خبری بود نه از پهلوانش !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;کجاست اون کوچه ...کجاست اون خونه ...  آدمهاش کجاند ... خدا میدون !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;حرف دل : کسی که گذشته اش را فراموش کند خودش را گم میکند . و &quot; هانسل&quot; به &quot; گِرِتل&quot; گفت : خرده های نان را روی زمین میریزیم تا هنگام بازگشت  &quot; راه خانه &quot; را پیدا کنیم . وحشتناک است اگر گم شویم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 01:06:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میری درگذشت</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>                 &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/2uiaxhw.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیدعلی میری کمدین ایرانی امروز در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان آبان تهران درگذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هنرمند متولد ۱۳۱۸ رشت (برخی منابع محل تولد او را شهسوار نوشته‌اند) و فارغ‌التحصیل کلاس‌های آزاد هنرپیشگی در جامعه باربد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میری در سال ۱۳۴۰ پس از فارغ‌التحصیل شدن از هنرستان به کار تئاتر مشغول شد و در بیشتر از ۵۰ نمایش به ایفای نقش پرداخت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وی بازیگری در سینما را از سال ۱۳۴۳ با بازی در فیلم «شیطان در می‌زند» ساخته اسماعیل ریاحی در نقشی فرعی آغاز کرد، اما فیلم «زمزمه محبت» ساخته امیر شروان نخستین فیلمی بود که در آن در نقشی نسبتا مهم ظاهر شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میری از محبوب‌ترین بازیگران سینمای فارسی قبل از انقلاب بود. سینمای فارسی از میری که زبان فارسی را با لهجه گیلانی حرف می‌زد و عموما در فیلم‌ها با کلاه شاپو ظاهر می‌شد، تیپ منحصر به فردی ساخت که وی تا آخرین فیلمش در سینمای قبل از انقلاب، آن را تکرار کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میری در بیش از ۱۱۵ فیلم بازی کرد که همه آنها از محصولات فیلم فارسی بود و در میان آنها به ندرت می‌توان به اثر هنری شاخص و قابل توجهی برخورد کرد. شاید بازی در نقشی کوچک در فیلم «شب قوزی» فرخ غفاری تنها فیلم هنری شاخص در کارنامه سینمایی میری باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمدی میری بیشتر متکی بر کمدی کلامی بود و او با مزه پرانی‌ها و شوخی‌های رکیک جنسی که با لهجه گیلانی ادا می‌شد، تماشاگران فیلم‌های فارسی را می‌خنداند و سرگرم می‌کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وی بیشتر در نقش‌های فرعی و در قالب تیپ‌های ثابتی چون، پیشکار، نوکر و نوچه وفادار در کنار جاهل‌ها و لات‌ها و لوطی‌های قهرمان فیلم فارسی بازی کرد و از بازیگرانی بود که در دهه ۵۰ تقریبا ساخت فیلم فارسی بدون حضور او ممکن نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میری با اغلب کارگردان‌های فیلم فارسی مثل رضا صفایی، امیر شروان، سیامک یاسمی، محمود کوشان، اسماعیل ریاحی و نصرت‌الله وحدت کار کرد و زوج هنری بازیگران محبوب فیلم‌های فارسی مثل رضا بیک ایمانوردی، ناصر ملک مطیعی، وحدت و منوچهر وثوق بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«غیرت»، «جاهل و رقاصه»، «کج کلاخان»، «این دست کجه»، «بده در راه خدا»، «گل پری جون»، «ناخدا با خدا»، «گلنسا در پاریس»، «دزد و پاسبان» و «اخم نکن سرکار» از جمله محبوب‌ترین و موفق‌ترین فیلم‌های میری در سینمای قبل از انقلاب ایران بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین فیلم میری در سینما، فیلم «به دادم برس رفیق» ساخته مهدی فخیم‌زاده بود که در سال ۱۳۵۷ بازی کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم تشییع جنازه میری روز چهارشنبه ۱۴ اسفند ماه از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا انجام می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;منبع : رادیو زمانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 22:30:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین عشق </title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;تقدیم به&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#009900&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://elnaz-magmag.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;الناز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; عزیزم . به امید صبوری ات &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زمستان بود . آنسال در مسابقات طراحی و نقاشی استان مقام اول را گرفتم . ناظم مهربان  هنرستان خانم دلخوش بعد از دادن جایزه صورتم را بوسید و گفت : بهت افتخار میکنم و چون  میدونم خوشحال میشی توی نمایشگاه برات یک قرفه  گرفتم که کارهاتو  نمایش بگذاری و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از شادی توی پوستم نمی گنجیدم . قرفه اختصاصی من وسط نمایشگاه بود .  با وسواس  تابلوهایم را یکطرف آویختم و عکسها و طرحهای جلد کتاب و کاست  را روی میز چیدم .  نمایشگاه هر روز از دانش آموزان و معلم ها و دانشجویان و  مردم عادی پر و خالی میشد .  همکلاسی ها و بقیه بچه ها قسمت دسته  جمعی داشتند و سمت دیگر سالن  نمایشگاه  هم متعلق به هنرستان پسرانه میشد . دور از شادی و شیطنت دوستانم غرق دنیای خودم  بودم و به سوالات  بازدید کنندگان با حوصله جواب میدادم و گرمای نگاه پر تحسین خانم  دلخوش را حس میکردم . یادم نیست روز چندم نمایشگاه بود . صبح قبل از باز شدن  درها  بروی بازدید کنندگان قزفه را جارو میکردم که همکلاسی شیطانم اعلام  کرد : &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها ، اومد ! نگاهی به اطراف انداختم . همه سرها بطرف در بود و گوئی کسی نفس  هم نمیکشید . وارد شد . آرام و سر بزیر و راهش را ادامه داد . جذابیت خاصی داشت و  پیدا بود خودش هم به این امر واقف است . پچ پچ دخترها از هر طرف بلند بود و  قربان  صدقه اش میرفتند و دزدکی با نگاه دنبالش میکردند . همانطور که خاکها  را جارو میزدم و  مراقب بودم گرد و خاک بلند نشود میگفتم : به نظر من ایده  خوبیه که همتون با هم هوو  بشید یا اینکه فدا کاری کنید و چرب و نرم ترین  لقمه رو برای همسریه آقای جیگر کاندید  کنید ... تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حس کردم کسی جوابم را نداد . وقتی برگشتم روبرویم ایستاده بود .با آن نگاه سبز کدر  وموهای ژولیده خیس... زبانم بند آمد . خیلی جدی سلام کرد  و بدون اینکه منتظر  جواب  سلام باشد به تابلو رنگ روغن سبز رنگی اشاره کرد  و گفت :  این تابلو رو  میفروشید ؟  به تابلو خیره شدم . درختهای سبز ، مرداب  سبز ، و قایق کهنه ای  که پیراهنی سرخ  از آن آویزان بود . گفتم : فروشی نیست !  کارتی روی میز گذاشت و گفت : خواستید بفروشید بهم خبر بدید . اینرا گفت و رفت . جارو  به دست مانده بودم که دخترها سرم ریختند . بعضی ها با کنجکاوی و بقیه با حسادت ،  هر کدام چیزی میگفتند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوستم مژگان پرسید :مگه تا به حال به این قرفه اومده ؟تابلوهات رو کی دیده ما نفهمیدیم ؟  گفتم : نمیدونم ، شاید وقتی که همه رفتند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روز آخر نمایشگاه خانم دلخوش بین شلوغی خودش را به من رساند و در طوری دست روی  شانه ام گذاشت که کمی جا خوردم و در گوشم گفت : خانم ... این خواهر زاده من  دیوونم  کرده بس که از تابلوی شما گفته خسته شدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بی درنگ گفتم : من خیلی بیشتر از اینها مدیون شمام خانم دلخوش ، بگید  بیاد هر  کدوم رو میخواد برداره . خانم دلخوش جوری گفته بود خواهر زاده که من  دنبال یک بچه ده  دوازده ساله میگشتم . وقتی صدا زد &quot; علی &quot; و با دست اشاره کرد ،  او آمد با همان نگاه  سبز کدر . سلام کرد و چیزی گفت و لبخندی زد . خانم دلخوش با  لحنی صمیمی گفت : البته علی جانم خودش هنرستانیه اما دلِ دیگه ... عاشق این  تابلو شده .گفتم : قابل نداره .  هر کدوم رو خواستید بردارید . با پر روئی تشکر کرد و  تابلو را برداشت و  رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; از آن روز چند روزی گذشت . کنار خیابان روبروی در هنرستان منتظر تاکسی بودم که دیدم  کسی آرام و سربزیر از پیچ خیابان گذشت . همانطور آرام و سربزیر و چسبیده  به دیوار قدم  میزد . نزدیک که شد سلام کرد و گفت : منتظر تلفن بودم اما انگار قصد  زنگ زدن ندارید !  گفتم : شما که تابلوتونو گرفتید ، زنگ برای چی ؟ لبخندی زد و  گفت : برای بقیه تابلو هائی  که دست شماست . من ده دقیقه دیگه خونه هستم  و منتظر ! اینرا گفت و چند قدم بالا تر  سوار پژوی سفید رنگی که منتظرش بود شد و  رفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از آن روزها که منتظر بودم از پیچ کوچه و پشت میله های آبی رنگ بیاید سالیان  سال  گذشته . دلمان به همان یک جمله کنار خیابان خوش بود و ساعتها تلفنی حرف  میزدیم .  جوّ محیط آنروزها جوری بود که کسی جرات ملاقات خیابانی یا جور دیگر را  نداشت . اولین  باری که جرات کردم توی آن پژوی سفید بنشینم او دو تا از بهترین  دوستانش را جلو  سوار  کرد و من و دو تا از بهترین دوستانم عقب نشستیم و با ترس  و لرز تا بیرون شهر رفتیم و  سر اولین فلکه پیاده شدیم . روزهای جوانی با حس ناب  اولین عشق به سرعت باد  میگذشت . او عاشق تابلوهایم بود و من بهترین طرحهایم  را به او هدیه میدادم .  طرحهائی که تا به امروز هرگز نظیر آنها را کار نکردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از گذشت یکسال و هزاران خواهش و التماس قبول کردم به خانه شان بروم .قول داده بود  که دوستش محمد و پسرعمویش عماد هم هستند و تنها نیستیم . منهم با همان دو دوست  همکلاسی و با هزار دلهره قبول کردم . آنروز با کلی خجالت وارد خانه مجللشان شدم . پدرش  از بازاریهای معروف شهر بود . بعد پذیرائی دستم  را گرفت و بطرف اتاق خودش برد .  اتاقش  شبیه آتلیه نقاشی های من بود با آن پرده  ساده بنفش رنگ و پر از فرشهای سبز .  رفتارش  آنقدرعادی و صمیمانه بود که خیالم  راحت بود . مثل بچه ها ذوق میکرد و  اولین  باری بود که  با خیال راحت محو تماشایش  بودم و میدیدم آنقدر شاد است که آن سایه غمناک  همیشگی  توی چشمانش نیست .برایم کلی هدیه گرفته بود و منهم قول دادم برایش تابلوهای سبز رنگ  بکشم .دو سال از آشنائیمان گذشته بود . دو سال پر از خاطره و شادی که یکروز :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;صدای پیر زنی توی گوشی پیچید .خدمتکار خانه شان بود که مرا میشناخت .با نگرانی گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;علی حالش خوب نیست و بیمارستانه ... آدرس بیمارستان را گرفتم  و وقتی فهمیدم پدر و  مادرش نیستند وارد اتاق شدم . چشمهای سبزش بی روح  نگاهم میکرد . اشکهایم بند  نمی آمد تا وقتی که شروع به حرف زدن کرد :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من مریضم . سرطان خون ! پدر و مادرم میخواند منو بفرستند فرانسه پیش خواهرهام .اما  من بدون تو ... انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . باورم نمیشد . پس آن سایه  غمناک  که توی چشمانش دیده میشد ...انگار به ته چاهی سقوط میکردم و هرچه دست و پا میزدم  نمیتوانستم به طنابی یا شاخه ای دست بیندازم . در انتهای  حرفهایش گفت :  اگه خانواده ات قبول کنند عقد میکنیم و با هم میریم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در عشق و علاقه شکی نبود اما من از یک خانواده متوسط بودم و او از خانواده ای اعیان .  وقتی ماجرا را برای مادرم گفتم تنها اشک ریخت و پا به پای من گریست .  ناتوانی را از  اشکهایش میشد دید . نیازی نبود که به زبان بیاورد &quot; اگر او را نجات ندادند بر سر تو در یک  مملکت غریب چه بلائی می آید ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حتی لزومی نداشت مادرم را وادار کنم پدرم را راضی کند . باید تصمیم خودم را  میگرفتم . آن روز سرد زمستان را خوب بیاد دارم . ماشینهای اُپل چندتائی واردرشت شده بود .  آنروز علی یکی از آنها را خریده بود . توی یک کوچه بن بست  منتظرم بود . وقتی توی  ماشین نشستم گفت :اینجا صندلیه توئه . حتی نگذاشتم مادرم اینجا بشینه . اشکهایم  جاری شدند . من گفتم و او گفت . گفتیم و اشک  ریختیم . غروب شده بود .  سرش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و گفت :  پس باید این راه رو تنها رفت !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : و من منتظر میمونم تا برگردی ! تا آنروز به خودمان اجازه نداده بودیم حتی دستهای  یکدیگر را لمس کنیم .همدیگر را در آغوش گرفتیم و باز هم  گریه کردیم . اذان غروب را زدند  و جدا شدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تمام هدیه های علی حتی آدامس ها و شکلات هایش را حتی همه دستمالهائی که  اشکهایش را پاک کرده بود و دزدکی در جیبم گذاشته بودم رادر صندوقچه ای  گذاشتم .  تمام خاطرات آن دو سال را و احساسم را نوشتم بصورت کتابی صحافی  کردم و بعنوان  آخرین هدیه به او دادم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سه روز از خانه بیرون نرفتم . تا آنروز شوم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آنروز غروب تنها بطرف خیابان هنرستان قدم زدم . کنار درب ورودی هنرستان رسیده  بودم  که چشمم به اعلامیه و پارچه سیاهی که بالای در آویخته بودند افتاد ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اسمش روی کاغذ اعلامیه بود و با همان نگاه زیبایش نگاهم میکرد . نفهمیدم چه  شد . چشم که باز کردم مادرم بالای سرم میگریست و پدرم غم زده دستهایم را در مشت داشت .  نمیتوانستم باور کنم . خودم را از چنگشان بیرون کشیدم و بطرف  خانه شان رفتم .  نه خواب نمیدیدم . محمد دوست صمیمی اش کنار حجله ایستاده  بود .تنها نگاهم  کرد و گفت : تصادف کرد ! دیروز دفنش کردند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کنار قبرش مراسمی بر پا بود . زنها شیون و ناله میکردند و مشت مشت خاک بر سر  میکوبیدند . پدر و عمویش پیر شده بودند . کناری ایستادم . همه که رفتند کنار قبرش  دراز کشیدم بوی گلاب و خاک میداد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمیدان چقدر گذشت که کسی تکانم داد . پدرش بود . اصرار داشت که مرا به خانه برساند .  قبول نکردم و قبل از رفتن گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر وقت دوست داشتی میتونی بیای و نقاشی هاتو ... نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم :  اونها هدیه بود . من هدیه رو پس نمیگیرم . اشک ریزان و خمیده رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از آن روزها ۱۸ سال گذشته . از روز به خاک سپاریه اولین عشق تا به امروز .  هر جا که  نامی از عشق بوده یاد او هم بوده . هنوز آن صندوقچه پر از خاطرات و  اشکهای او را دارم .  اما بازیهای روزگار به همینجا خاتمه نیافت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند ماه پیش یکی از همکلاسیهای دوره هنرستان که هنوز با هم در ارتباطیم زنگ زد و گفت : راستش یه چیزی هست که مدتیه میدونم اما نمیدونم چطور باید بگم . حس  میکنم اگه بهت  نگم به رفیقم خیانت کردم واحساس گناه میکنم . البته من میخواستم  اول مطمئن بشم  بعد بهت بگم ... میدونی علی زنده ست ! اونی که توی تصادف مرد  عماد پسرعموش بود و  چونبا خروج علی مخالفت کرده بودند پدر علی از عموش میخواد که نگذاره پسر خودش  هم  جوون مرگ بشه . هویت این دو رو عوض میکنند . عماد با شناسنامه علی به  خاک سپرده  میشه و علی با هویت عماد میره فرانسه . الان هم اومده با زن و   بچه اش مسافرت و ... نمیدونم اگه شما جای من بودید چه حسی داشتید . اما  احساس من اینه که علی همون ۱۸ سال پیش مرد .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; من مثل هر دختر ۱۸ ساله ای بعد از شنیدن اون خبر دنیام به پایان رسید .  بارها دست به خودکشی زدم  و اگه سرنوشت غیر از این بود یا معلول بودم یا زیر خاک .  نمیدونم اگه کامیونی که به  قصد خودکشی جلوش پریدم سرعت بیشتری داشت  علی چه احساسی داشت .  یا خانواده یا پدرش که حتی توی اون سکوت مرگبار قبرستون توی اون شب زمستون  وقتی که دید قبر رو بغل کردم ... شاید میتونست بهم بگه که علی زنده ست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاید اگه میدونستم جور دیگری زندگیم رو میساختم و با بی کله بازی در دوران خبرنگاری  مجبور به ترک شهر و دیارم نمیشدم .یا حتی خودش میتونست بعد  از مدتی که آبها از  آسیاب افتاد خبری از خودش بده. مسلما منهم پختگیه امروز رو نداشتم و این رو هم میگذارم  بپای سرنوشت .  سرنوشت این بود اما من به سرنوشتی که نتونم تغییرش بدم اعتقادی  ندارم . شاید هم میخواست به این طریق من به زندگیم ادامه بدم . منهم ادامه دادم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما با ۱۸سال عذاداری و هرروز ازش یاد کردن . تا همین یکسال پیش جز لباس  سیاه چیزی  تنم نمیکردم .  در هر محفلی ازش یاد کردم . اون میخواست قهرمان  قصه من باشه که شد .  خاطراتم رو به همون زیبائی نگه خواهم داشت و برای  آرامش روح قهرمان داستان دعا خواهم کرد !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;حرف دل :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;جرج برنارد شاو میگوید : در زندگی دو تراژدی وجود دارد . یکی اینکه به آنچه آرزو  داری نرسی و دیگری آینکه به آرزویت برسی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از همه دوستانی که حوصله کردند و داستان رو خوندند سپاسگزارم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 13:25:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادعا</title>
<link>http://kh0rshid.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt;داشتم فکر میکردم چه خوب میشد آدم همیشه حالش خوبه خوب بود و هرگز  بی حوصله  و خسته و دلمرده نمیشد . مثل این الکلی ها که بعد از خوردن تازه  سر حال میاند ، همیشه  سر حال بود .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt;یه همکاری داشتم به اسم &quot; مونیکا &quot; که الکلی بود اما مخفیانه . ظاهرش هم چندان نشون  نمیداد . صبح تا شب عین تراکتور کار میکرد و شب تا شیشه شراب خالی نمیکرد خوابش  نمیبرد . هزار ماشاله  اندازه موهای سرش هم عاشق میشد و فارغ . به تیپ و ظاهرش هم  خوب میرسید . خوب میخورد و  خوب میپوشید و چونه اش هم مثل فرفره میچرخید . صبح  اول وقت با صبحانه مشروب میخورد و شب  هم برای رفع خستگی و حال و هول  . اما حالش  همیشه خوب بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یه دوست دیگه ای هم داشتم که برای خودش نابغه ای بود . خورهِ کتاب و درس با رتبه های  بالای ریاضی و فیزیک . کتابهاشو که نگاه میکردم کلّه ام سوت میکشید و تا بالاترین نمره رو  نمیگرفت راضی نمیشد .ورزش براش مثل تنفس مهم بود و برای هر دردی ورزش رو تجویز  میکرد وبا این همه  توصیف عاشق نئشه جات هم بود! حتی به اعتراف خودش تا دود بهش  نمیخورد سر کلاس نمیرفت .بعدها شنیدم آدم شده و ترک کرده و بزودی دکتر مملکت میشه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یادمه اون زمان یه اکیپ همه جور آجیل ۵ـ۶نفری بودیم دختر و پسر . یا کار میکردیم یا درس  میخوندیم یا با هم بودیم . یهو ۲ نیمه شب کافه تریا رفتنمون میگرفت یا بحث های فلسفی  و سیاسی بی سر و ته تا صبح بیدار نگهمون میداشت و بعد هم سر کلاس باید چرت میزدیم .  حالا که زندگی هممون طوری تغییر کرده و هممون به نوعی سر و سامون گرفتیم تازه میفهمیم  چقدر اون روزها عاطل و باطل گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گذشت اما به موقع خودش خوش گذشت . دست کم چند تا رفیق بی ادعا نصیبم شد که  مطمئنم یکسال هم خبری از هم نگیریم باز سر جاشون باقی اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم بی ادعا یاد کنسرت هفته پیش افتادم . همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت و مهم تر  از همه اینکه حاج آقایمان بسیار درخشیدند . جالبیه این مسافرت هم برخورد با  آدمهای  &quot;پر ادعا &quot; بود که  همیشه از آنها نفرت داشته و دارم . حتما برخورد کردید با این  آدمک هائی  که تا میخواند خودشون رو  به یک شخص جدید معرفی کند از مدرک تحصیلی  و اجدادش که  شاخ رستم رو شکوندند و خودش که  هم آدم بزرگیه هم گیتار بلده هم عربی میرقصه  هم  همزمان سماغ میمکه ...میگند و میگند تا بالا  بیاری !نمیدونم چرا از این تیپ آدمها که هی از خودشون تعریف میکنند بدم میاد . مخصوصاٌ وقتی که  معلوم میشه همه این تعریفها &quot; اوهام &quot; بوده و چنین چیزی نیست . یعنی طرف انقدر این کار  رو تکرار کرده که خودش هم باورش شده کسیه !؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نه واقعاٌ این چیزی بجز &quot; کمبود &quot; نیست ؟ بعد تازه میخواد بدونه تو کجای کاری که یا باید بگی  من بیسوادم و خودتو خلاص کنی یا بگی ببخشید من میرم رو بالکن ، چون شخصیت بزرگ  شما تمام اتاق  رو پر کرده !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;واقعاٌ قضاوت در مورد آدمی که دو روز دیدمش کار زشتیه !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 00:23:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh0rshid&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>kh0rshid</dc:creator>
<guid>http://kh0rshid.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
